
خودم را وصل کردهام به هزار و اَندی فکر. اصلا آدم چه میداند که کدام مغز، فکرش کمتر است. یا مثلا کدام روز را میشود بیفکر گذراند.
خودم را وصل کردهام به دنیای آدمها؛ که مثلا کشف کنم راز خوشبختی را. یا بدانم معنای زیستنِ آدم مانند را.
اصلا چه بود این جستجوی راز خوشبختی از دل روزها که گیرمان انداخت درست وسط «نمیدانم چه میخواهم » هایی که از زندگی میخواستیم.
خودم را میگویم، هر لحظه دلم هوس رویارویی با یک رویا را داشت و فراموشم شد که زندگی، یک رویای مصور است. فراموشم شد که هر روز، عدد روی عددِ عمرم میآید و من حتی گاهی از این عددها ترس بَرَم میدارد.
اصلا بیا حرف زدن از رویا را کنار بگذاریم. بیا نگوییم که چه میخواستیم و چه شد. بیا دلمان را بند کنیم به همین چیزها که داریم؛ به همین دل خوش کُنکهای یهوییمان. بیا از آدمها حرف نزنیم و فکر کنیم همه چیز خوب است. من خوبم، تو خوبی، این آدمها خوباند و مهم نیست اگر رویاهایم را دیگر به یاد نمیآورم .
بیا فکر کنیم که مثلا زندگی همین امروز است. همین ناهار دسته جمعی با آدمهای خوش سفر زندگیمان. همین قهقهه زدن از تماشای یک ویدئوی خنده دار. یا بغل گرفته شدن توسط آن یک نفر خاص.
بیا خیال کنیم که حتی اگر ما رویایمان را فراموش کردیم، آن فراموشمان نمیکند. بیا گمان کنیم که هیچوقت فراموش نشدهایم و به یاد بیاوریم خودمان را در افکاری که از آن گذر کردهایم.
یادداشتی از مجموعه مغز نوشته های نفس جان