
_ میخواهی چه کاره بشوی ؟
+ شاید هیچ کاره
این مکالمه را در ذهنم تصور میکنم. اینکه شاید اگر روزی در گذشته کسی روبرویم میایستاد و این سوال را میپرسید، یکبار امتحان میکردم که بگویم میخواهم هیچکاره بشوم. اما نگفتم. و همیشه خودم را به دل جواب های متعجب کننده فرو بردم. «میخواهم فلان و فلان و فلان بشوم. اصلا میخواهم یک کسی بشوم که تا حالا شبیهش را ندیده اید.» و بعد به نگاه تحسین آمیز پرسشگر خیره ماندم و گمان کردم که به به، چه حرفهای خوب و دهنپرکنی گفتهام.
میدانید، بزرگتر که شدم فهمیدم، گاهی هم نمیشود. نمیشود همه چیز شد. نمیشود فلان و فلان شد و تحسین دیگران را برانگیخت. نمیشود همیشه گونه ای از رضایت دلگرم کننده را در چشمان دیگران یافت. گاهی هم پیش میآید که متوجه میشوید هیچ چیز نشده اید. نه به آن معنی که ارزشمندیتان زیر سوال برود، بلکه یعنی هیچ کدام از آن چیزها که میخواستید، نیستید.
حالا روزهایی هست که من هم دلم میخواهد هیچ چیز نباشم. حتی تلاشی هم برای اثبات اینکه کسی خاص هستم، نکنم. هیچ چیز نبودن، فشار و مسئولیت کمتری بر دوش آدم میگذارد. اما مسئله این نیست. مسئله این است که حتی اگر پرسشگری هم در کار نباشد تا زیر علامت سوال ببردمان، خودمان از خودمان تصویر قابل پرستشی را ترسیم کردهایم.
در حالی که کاش میتوانستیم هیچ چیز نباشیم. معمولیه معمولی بمانیم و لذت زندگی را در معمولی بودنمان کشف کنیم.
نوشته ای دیگر از مجموعه مغزنوشته های نفس جان