
در نجوای بی کسی ها
در تبسم بی هوای ابرها
در خویشتن داری پر تشعشع آتش و هوا
در خیالات بی مبالات خام شب ها
در چشم های نگران به وقت آزادی
در اسارت روزهای طولانی
تو را فریاد می کشم...
عاطفه ای از برکت
زخمی نازک بر تن
و تعلل میان بودن و نبودنی!
در سکوت شب ماندن
یا
جرات صبح را نوشیدنی؟!
نفس میکشند نگاه ها
امیدوارند دستها
و دلخوشند قلب ها به طنین خوش نوایی از جنس کریستالی نازک گیپور تن ات
و کرم های ابریشمی که پروانه خواهند شد خیلی زود ...
من اما
در تمام این میان
دنباله رو سعادتم
سعادتی که هویدا کند
بند آخر شعرم را...
سایه ها فرود می آیند
خاکسترهای هوا بر روی زمین می نشینند
و طوفان بادها
خواهند بلعید آنها را
پس در تمام این بند ها
من به دنبال اشاره ام
در بندِ گوی چشمانت...
که بدزد این عذاب چند صدساله ی کهنه را
با چشیدن جرعه ای نوش از
اشتیاق نگاه تو که کفایت می کند هر جنبنده ی مرده و زنده را...🖤
✍️ نفس
#نفیسه_دربندی