ویرگول
ورودثبت نام
نهال
نهال
نهال
نهال
خواندن ۱ دقیقه·۱۱ روز پیش

مجازی

زمان میگذشت و من باروحی زخمی و افسرده بزرگ میشدم اعتماد ب نفسم رو از دست داده بودم،از بس بهم گفته بودن ک آبرو آبرو آبرو جرات نداشتم با پسرای فامیل هم صحبت بشم میترسیدم نکنه خانواده ام اشتباه برداشت کنن حتی سلام کردنمو،با کلی التماس و بعد از سه سال خواهش برام ی تبلت خریدن ک اونم داداشم خرید و زنش هنوز هم سرکوفتش رو بهم میزنه،شرط داشتن تبلت هم این بود ک بدون سیمکارت ازش استفاده کنم

چندماهی گذشت و با اهنگ و کلیپ هایی ک خودش برام ریخته بود سرگرم بودم،اما اگه زیاد جلوی بابام تبلتمو دستم میگرفتم میگفت بیار ببینم چی توش داری تقریبا هفته ای دوبار تفتیش تبلت داشتیم

ی بار ک رفته بودیم خونه عمه ام عمه کوچیکمم اونجا بود وقتی فهمید تبلت خریدم ی سیمکارت بهم داد و گفت برو عشق کن بدبخت خیلی از دنیا عقبی

حس عجیبی داشتم ولی دلو ب دریا زدم و ی شب سیمکارت رو انداختم رو تبلت برنامه های اجتماعی روش نصب کردم وارد دنیای مجازی شدم خیلی هم خوشم اومد منو از بدبختی هام دور میکردکم کم راه و روش استفاده و پنهان کردن برنامه ها و سیمکارت رو یاد گرفتم و تفریبا هرشب تا صبح تو دنیای مجازی بودم چندتا از دوستامم پیام دادم و گروهی زدیم و باهم کلی خوش میگذروندیم کم کم از دنیای واقعی بریدم بیشتر روز رو میخوابیدم ک مجبور نشم با خانواده ام رو ب رو بشم و شبا تا صبح تو دنیای جدیدم زندگی میکردم این آغاز دوره ای جدید و پرتنش تو زندگی من بود

دنیای مجازی
۸
۲
نهال
نهال
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید