ویرگول
ورودثبت نام
نهال
نهال
نهال
نهال
خواندن ۲ دقیقه·۵ روز پیش

چهارشنبه سوری

روز چهارشنبه سوری با چندتا از زن و دخترای همسایه طرح ی آتیش بازی و ترقه بازی توپ رو ریختیم دم دمای غروب ب بچه های مجازی ک باهم دوست نزدیک بودیم البته دوستای واقعیم رو هم آوردم بودم تو دنیای مجازیم پیام فرستادم ک امشب کلا نیستم تا آخرشب و تبلتمو کنار گذاشتم

بعد شام رفتم توی اتاق ک آماده بیرون رفتن بشم چون زنای همسایه اومده بودن و همش صدا میکردن ک بیا دیگه صفحه تبلتمو روشن کردم ک ببینم ساعت چنده امادیدم کلی پیام از بچه ها دارم شیطون رفت تو جلدم نشستم رو تختو شروع کردم ب جواب دادن ۵ دقیقه ای نگذشته بود ک بابام اومد داخل اتاقو شد آنچه ک نباید میشد

تبلتو ازم گرفت و گفت چیکار میکنی ک هرچی صدات میکنن نمیشنوی منم حول شدم گفتم هیچی شروع کرد ب گشتن توی تبلت وگفت برو بیرون منم رفتم ولی اصلا نمیفهمیدم کجام و چ میکنم همه فکر و ذکرم پیام ها و گروه های تبلتم بود بدترین چهارشنبه سوری عمرم بود هرکی میپرسید چته سرحال نیستی میگفتم ن خوبم مامانم ویشگونی ازم گرفت گفت چ مرگته دم گوشش گفتم بابا تبلتو گرفت گفت چیزی داری توش مگه گفتم آره مامان فوری رفت داخل و من موندم تاوقتی ک آتیش خاموش شد و همگی عزم رفتن کردن منم با کلی استرس اومدم داخل بابام ب محض ورودم دستمو کشیدپرتم کرد خوردم ب دیوار بین اتاق و آشپزخانه تبلت رو محکم کوبید توی سرم وشروع کرد ب فحش دادن ب جدو آبادم و منو زیر مشت و لگدمنم صدام در نمیومدم فقط سعی میکردم جلوی ضربه هاشوبگیرم کمتر دردم بیادمامانم خودشو پرت کردروی من ک بابام کوتاه بیاد اما یکی از ضربه هایی ک برای من انداخته بود ب بازوی مادرم خورد و از درد جیغی کشید بابام ولمون کرد و رفت توی حال نشست از بس منو زده بود خودش خسته بود و نفس نفس میزد و روزگارمن بعد از اون ازتیرگی ب سیاهی مطلق تبدیل شد


چهارشنبه سوری
۴
۰
نهال
نهال
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید