کفشهایم برای تو

میگم بیا یکم کنارم بشین

جریحه دار ، میگه سرما خوردم ، مریض میشی !میخوام بهش بگم من خودم ذغال فروشم بچه : من بزرگت کردم !

ولی میگم قرص سرماخوردگی بخور قبل خواب ،میگه باشه و پا میشه یه قرص میخوره و میره بخوابه !

دور میشه ازم ؛ چون آقای مشاور نسبتا باهوش هم ، گیج و منگ از جلسه ی مشاوره در و باز کرد و گفت : " تصمیم همیشه با خودتونو ولی علم و تجربه ی من کفاف حل این مساله رو نمیده "

این رفتاراشو میشناسم داره سعی میکنه ازم دور شه ؛ حقم داره ! چیزی نمیتونم بگم بهش !

سه روزه که درست نخندیده ، میشینه رو مبل کناری و یهو زل میزنه به میز وسط هال و میگه به هیچی فکر میکنم !

من فکر میکنم ، فکر کردن به هیچی ، دردناک ترین فکر بشریته ، وقتی چیزی نباشه که آدمی بهش فکر کنه دو حالت هست !

یا انقدر فکر عمیق و دردناک و غیر قابل وصفه که ترجیح میدی واژه ی هیچی رو برای توضیح فکر جایگزین کنی !

یا انقدر غرق در ناامیدی شدی که دیگه فکرت خالی شده و هیچ موضوعی برای فکر کردن پیدا نمیکنی ، یک صفحه ی خاموش که انعکاس تصویر خودتو توش ببینی با یه لبخند برعکس و چشمای نیمه باز ، مثل زل زدن تو صفحه ی تلویزیون خاموش !

یه روز گفت آرزو میکنم جاهامون عوض شه ! گفتم جای آدما هیچ وقت عوض نمیشه چون رفتار زمان حال آدما انعکاس کل گذشتشونه ! تو باید قدر تمام عمر اون فرد با کفشاش راه بری تا بتونی در زمان حال زندگیش جاتو باهاش عوض کنی !

به کفشاش که شب قبل جلوی در درآورده بود_ و لنگه های کفش با فاصله ی به نسبت زیادی از هم ساعت ها همون گوشه رها شده بودند_ نگاه کرد و گفت از امروز کفشام برای تو !