تهماندههای نسیم بهاری بر وجودم میوزد و نفوذ ذرههای هوا در زیر پوست تنم را به وضوح حس میکنم. نزدیک غروب است و با خود فکر میکنم خرداد هم بزودی به پایان میرسد و نمیتوانم بهار را برای همیشه پیش خود نگه دارم. کاش میتوانستم بر آسمان چنگ بزنم و مشتم را از بهار پر کنم و تمامش را برای همیشه در جیبهایم جای دهم. دلتنگ میشوم و به غوغای ظریف پرندگان در آسمان گوش میسپارم، به تماشای پیچ و تاب آرام برگهای بیخیال و سبز درختان مینشینم. بهار برای من فصل رویاست، فصل امید. فکر میکنم اگر قرار باشد چیزی درست شود در بهار ساخته میشود. اگر قرار است نوری بتابد در بهار میتابد. اگر قرار به عشق باشد در بهار میآید.
کاش میتوانستم تا ابد در قاب بهار ماندگار میشدم. در سبزی و جوانه و باروری، در حس آغاز و امید و تازگی. مانند کودکیام که هربار در آغوش مادر بودم حس میکردم همهچیز بهطرز جادویی درست میشود و در دل آرزو میکردم این آغوش به اندازهی تمام دنیا کش بیاید و تمام نشود. اینبار هم آرزو میکنم بهارم تا همیشه امتداد یابد،خسته نشود و ته نکشد تا شاید اتفاق بیفتد هرآنچه آرزویش را دارم...