تو رو خدا باهام حرف بزن...

رفتم براي مصاحبه. زنگ در مدرسه رو زدم با خودم گفتم تا ميان در و باز کنن من وقت دارم شلوارم حسابي بکشم بالا همينطور که از روي کاپشن سعي مي کردم کمر شلوارم و بگيرم ديدم يکي داره صدام مي زنه. برگشتم ديدم در اصلي اون يکي بوده و خانومه همينجوري داره نگام مي کنه و لبخند مي زنه😂
خيلي با اعتماد بنفس به کشيدن شلوارم ادامه دادم و باهاشون احوالپرسي کردم. کفشام و دراوردم و دمپايي مخصوص و قرمز و پاپيون دارشون رو پوشيدم.رفتم داخل.
چند دقيقه توي آبدارخونه منتظر موندم تا سر مدير مدرسه خلوت شه.
تو اون چند دقيقه کلي جواب پس دادم به دو تا خانومي که اونجا بودن.
بالاخره احضار شدم و رفتم پيش مدير. خانوم مدير با پاشون يه دمپايي ديگه هل دادن جلو پاي من و گفتن حالا اين دمپايي و بپوش و بيا تو اتاقم.
تمام مدت داشتم فکر مي کردم چقدر خنده دار و مسخره شدم با دمپايياشون😂
خانوم مدير اسمم و پرسيد و حدود پنج دقيقه صحبت کردن و تنها چيزي که ازم پرسيد اين بود که سابقه کار دارم يا نه؟
منم گفتم سابقه تدريس ندارم اما توي چند کار دستيار کارگردان بودم. در همين حد براش کافي بود ديگه اجازه نداد بگم چند ساله داره جونم درمياد و تو چند تا کار بازيگر بودم و چه ورکشاپ و کلاسايي رفتم و چه آموزش هايي ديدم.
گفت فردا بيا سه تا کلاس پشت سر هم براي بچه هامون تدريس کن تا ببينيم ميپسنديم يا نه. و ساعتي انقدر تومن ميديم بهت.
خدافظ. 😐
با خودم گفتم فقط براي 6_7 دقيقه شنيدن صحبت هاي ايشون اون همه بيرون جواب پس دادم به مستخدم مدرسه؟ بلند نشدم و در کمال احترام و ادب شروع کردم به پرسيدن سوال در رابطه با تعداد دانش آموزها و زباني که دوست دارن با بچه ها صحبت بشه(ترکي_فارسي) بعد ازشون پرسيدم خروجي کار به چه صورتي بايد باشه و چند تا سوال ديگه در باره اهداف کلاس هاشون. بعد کم کم خانم مدير شروع کرد سوالاي بيشتري ازم پرسيدن و صحبتمون گرم گرفت.
اجازه خواستم و بلند شدم و جلسه رو خاتمه دادم😐
نميخواستم تا آخر ( شايد آخر همکاري من باهاشون همين فردا باشه شايد هم 5ماه ديگه)اين فکر رو مخم باشه که هر کس ديگه اي هم اگر به جاي من بود بهش ميگفتن فردا آزمايشي بيا سر کار.
حالا بايد چند تا تمرين توي ذهنم مرتب کنم و چند تا موسيقي مخصوص تمرين تئاتر از لپ تاپم پيدا کنم و يه کم استراحت کنم تا فردا صبح آماده برم سر کلاس.
با تموم انرژي و اميد ميرم.

پي نوشت اين که متني که چند ماه روش کار کرده بودم و براي بازخواني فرستاده بودم ارشاد، رد شده. با اين بهانه که هيچ داستان و روايتي در متن نيست. 😒برام خيلي جالب بود جوابشون و کاملا مطمئنم که آقاي فلاني بالاخره زهرش رو ريخته. کلي دپرس وعصبي ام ولي دارم با فکر کردن به فردا خودم و آروم مي کنم.😍