ويرگول بدون من ...

تصميم داشتم اولين مطلبي که اينجا مي نويسم خيلي تخصصي و به درد بخور باشه در زمينه هنر و ادبيات اما نشد.
تا بيست دقيقه ي ديگه طبق معمول جمعه ها (از سال گذشته)بايد راه بيفتم سوار اتوبوس شم و ساعت 8ونيم صبح برسم تهران يکراست برم دانشگاه سه تا کلاس رو پشت سر هم بشينم و خسته کوفته برم خونه ي خواهرم منتظرش باشم از سر کار برگرده و همينطور که دارم سعي ميکنم باهاش حرف بزنم تا خوشحال باشه از اينکه خواهرش از شهرستان اومده و ميتونن باهم وقت بگذرونن سعي کنم خوابم نبره و در نهايت خوابم ببره و يکشنبه صبح يک کلاس ديگه رو بگذرونم و بدو بدو سوار اتوبوس شم و 8_9 ساعت بعد برسم خونه.
بنظر کار خاصي نمياد اما وقتي فکر ميکنم سه هفته ست دست خالي دارم ميرم دانشگاه بدون هيچ فعاليت خاصي ، حس ميکنم بهتره اتوبوس چپ کنه که مجبور نشم باز براي استادام توضيحات بدم.
فکر کردم ممکنه اينبار واقعا اين قضيه ي چپ کردن اتوبوس اتفاق بيفته ، دوست نداشتم بدون اينکه مطلبي تو ويرگول share کنم از دنيا برم.
فعلا اين و داشته باشين تا اگر عمري بود و يکشنبه برگشتم مفصل براتون حرف بزنم.
از هر چيزي که زندگي من رو ميسازي.