اینجا ایرانه یا ویرانه؟

خانه از پای‌بست ویران است خواجه در بند نقش ایوان است

این بیت از سعدی دقیقا وصف حال این روزهای ما ایرانی‌هاست. در خیلی از مسائل ما اصل رو ول کردیم و چسبیدیم به فرع.

(راستی در بیشتر منابع از کلمه‌ی پای‌بند استفاده شده و در بعضی موارد از پای‌بست. جفت‌شون یک معنی دارن و حتی به نظر میاد پای‌بند به خاطر بند در مصرع دوم مناسب‌تر باشه ولی من علاقه‌ دارم (هرچند اشتباه یا خودخواهانه) از پای‌بست استفاده کنم.)

ویرانه‎ی باورها

چند وقت پیش با یکی از هم‌کلاسی‌هام صحبت می‌کردم. به طور کلی نمی‌شه گفت خوب و درستکاره یا نادرست و ناموجه. (مثل خود من. به هرحال هممون مجمع خیر و شرّیم) به خاطر اصطکاک‌هایی که باهم داشتیم به طور کلی ازش خوشم نمی‌اومد (و نمیاد). مِن حیث المجموع ظاهر موجه‌ای داره (با اینکه ریش نداره ولی لباسا و مدل موی ساده رو می‌پسنده و انگشتر عقیق می‌ندازه). به علاوه یه چیزایی رو هم رعایت می‏‌کنه، مثلا یه چیزایی تو قرائت قرآن بلده (هر از گاهی اول صبح قرآن قرائت می‌کنه) و در موقعیت‌های مختلف که بشه نیمچه اسلامی که بهش اعتقاد داره رو به رخ می‌کشه. یا معمولا توی نماز جماعت که ظهرها برگزار می‌شه شرکت می‌کنه (اجر کارهای خوبش با خدا). خلاصه اینا رو هم گفتم که با طرف آشنا بشید. راستی اسمش هم ... هست که من می‌نویسم، "ح".

[کنار آبخوری حیاط مدرسه]
ح [لبخند بی‌حال]: سلام.
من [با لبخند ساختگی]: سلام. خوبی؟
_خوبم [لبخند زورکی]. تو چطوری؟
_منم خوبم.[انگار چیزی یادش اومده] ولی اینجوری که تو سر کلاس حالت خواب و بیداری داشتی، به نظر نمیاد زیاد خوب باشیا!
_آره، یه خرده کم خوابی دارم. آخه از بعدازظهر تا آخر شب با داداشم مغازه وایمیسیم.
_چه خوب! [تعجب همراه با تحسین] مغازه‌ی چی هست؟
_الکتریکی. البته مال خودمون نیست، من و داداشم اونجا فقط کار می‌کنیم.
_همین که کار می‌کنی خوبه. همیشه تا آخر شب وایمیسی؟
_نه همیشه. ولی دیشب استثنائا وایساده بودیم و اتفاقا یه مورد جالبی پیش اومد.
[تکان سر به معنای تأیید و ادامه بده]
_آخر شب یه مشتری اومد که لامپ کم مصرف می‌خواست. قیمتش ده تومن بود ولی من گفتم پونزده. پنج تومن اضافه رو برای خودم برداشتم. [لحن صحبت کردن در مورد آب و هوا]
_عه، چرا؟!
_آخر شب بود و جای دیگه باز نبود، یا از ما می‌خرید یا موکول می‌شد فردا. نیاز مبرم داشت که دوازده شب اومده بود لامپ بخره دیگه. به علاوه قیمت لامپ رو هم که نمی‌دونست. [نگاه یک انسان زرنگ و استراتژیست اقتصادی]
_مطمئنی کار درستی کردی؟! [نگاه یک انسان درستکار و شریف(الکی. در واقع این ایرادگرفتن برمی‌گشت به مشکلاتی که باهاش داشتم، شایدم واقعا با نفس عمل مشکل داشتم.)]
_بالاخره منم وقتی دارم تا بوق سگ اینجا وایمیسم، باید یه چی گیرم بیاد. [نگاهِ کمی حق به جانب]
_[نفس عمیق](تو ذهنم گفتم نادرستی کار هیچی) حالا این دفعه به پاچه‌ش کردی. اگه بعدا قیمت واقعی رو بفهمه، نیاد اعتراض کنه هم حداقلش اینه که پاشو تو اون مغازه نمی‌زاره. [نگاه یک انسان خردمند و استراتژیست اقتصادی:))]
_[با بی‌تفاوتی] مغازه‌ی من که نیست، من سر ماه حقوقم رو می‌گیرم، اگه فروش هزار برابرم بشه یه قرون به حقوق من اضافه نمی‎شه. (این بر می‌گرده به سیستم نادرست حقوق‌دهی. بحث اقتصادی نیست که بازش کنم.
-حالا انگار چیزی‌ام بارش می‌شه!-)
_...[ناامید از ادامه بحث]
_[نگاه به سمت در ساختمون مدرسه که باز شده] زنگ خورده. نمی‌آی؟
_نه. باید برم دستشویی. تو برو.
_[بالا بردن دست به نماد بعدا می‌بینمت]

خیلی از ماها از دین فقط نماز و روزه رو یاد گرفتیم (که خیلی هم خوبه اما کافی نیست). از مسائل اجتماعی در اسلام، فقط زوم کردیم روی حجاب و پوشش خانم‌ها (زوم کردن در واقع. الان دیگه مردم خیلی پوشش هم‌دیگه کاری ندارن خدا رو شکر). خوشبختانه نظام اقتصادی و بانک‌هامون هم اصلا اسلامی نیستن. تا چند سال دیگه با این دین‌زدگیِ رو به افزایش این پوسته‌ای که از دین و اخلاق باقی مونده هم از بین می‌ره.

امثال منِ نوعیِ بی‌سواد با دیدن اعمال کسانی که ادعای مسلمونی داشتن، پایه‌های اعتقادمون به لرزه در اومد. شاید بگید شما باید ایمان و استقامت‌تون رو زیاد می‌کردین؛ چه کنیم، ما هم انسانِ محدود و جایزالخطا هستیم.

همین "ح" نماز می‌خونه، تو ظل گرما (از دیکته‌ی ظل مطمئن نیستم) روزه می‌گیره، سعی می‌کنه نماز اول وقت بخونه، اینا خیلی خوبه. ولی هنوز درک نکرده حق‌الناس چیه. هم‌کلاسی تیزهوش من، علاوه بر ضرر اقتصادی که به صاحب‌کارش و در مدت طولانی به خودش می‌زنه‌، قطعا مرتکب گناه بزرگی هم شده. امروز در مقام یک فروشنده تونسته، پنج تومن بدزده؛ فردا اگه خدایی نکرده بشه رئیس بانک یا ...، رقم خیلی بزرگ‌تری به جیب می‌زنه. لابد یه بخشی از پولش رو هم خمس یا یه همچین چیزی می‌ده (کلمه‌ی تخصصی و دینی‌ش رو بلد نیستم) و همه چی رو درست می‌کنه.

ویرانه‌ی دانش و فرهنگ

ما به معنای واقعی کلمه چیزهای مهم رو رها کردیم. مطالعه‌ی کتاب کلا کشکه. ولی همه با خوندن متن‌های تلگرامی و کپشن‌های اینستاگرامی احساس باسواد و بافرهنگ بودن بهمون دست داده.

(این بحثی که در ادامه میاد رو من با چند نفر تو توییتر داشتم) طرف روزی چند ساعت وقت توی تلگرام و توییتر و اینستاگرام هدر می‌ده. پای اینترنت و غذا و ... بریز و بپاش می‌کنه؛ بعد می‌گی مردم ما کم کتاب می‌خونن (بعضا اصلا نمی‌خونن)، هزارتا بهانه مسخره میاره. کتاب مال پولداراس، من نه وقت دارم، نه پول. (دو خط بالاتر مواردی که نشون می‌داد اصلا وقت و پول ندارن گفتم دیگه نه؟) تهش گفتم، تا موقعی که پول اینترنت میدی و میای وقتتو اینجا هدر میدی یعنی اونقدرام وضعت بد نیست و داری الکی آه و ناله می‌کنی (یه کلمه‌ای هست که دوست داشتم اینجا بگم ولی نمی‌شه:)). والا به خدا. کسی می‌تونه بگه من پول ندارم که کارش به فروختن گوشی و برنامه روزانه‌ش فقط شامل کار و خواب باشه.

چیزی که امثال اون عزیزان ندارن، بصیرته. معنوی نه (هرچند اونم ندارن). یه جورایی می‌شه گفت عقل‌شون اونقدر رشد نکرده که بفهمن تا روزی که تغییری در ذهنیت و تفکر و اعمال‌شون ایجاد نکنن، زندگی بهتری هم نخواهند داشت. (بحثم مردم عادیه)

مردم ما انقدر تنبل شدن که توی تلگرام هم متن‌های طولانی ‌نمی‌خونن. کتاب‌خون‌ها هم بیشتر کتاباشون زیر دویست سیصد صفحه‌ست (منم تقریبا همینجورم ولی یکی دوتا کتاب کت و کلفتم خوندم و یه برنامه‌هایی هم دارم اگه خساست و تنبلی بزارن). همین که شما لطف کردی تا اینجای متن رو خوندی خیلیه. کتاب‌خون‌هایی هم هستن که با خوندن بی‌شعوری و ملت عشق و ... دیگه؛ تصمیم می‌گیرن عرصه رو برای جوونا باز کنن(مثل بعضی مسئولین عزیز).

(قطعا نیازی نیست منِ کم‌سواد از فواید مطالعه و تاثیرش بر شعور و فرهنگ و حتی معنویت جامعه بگم.)

می‌شد درباره‌ی سیستم دانشگاهی و مشکلاتش حرف زد ولی حس کردم منِ دانشگاه نرفته رو چه به گفتن از دانشگاه بین این همه دانشجو و استاد.

ماه برای همیشه پشت ابر نمی‌مونه. حقیقت و باطن آدم‌ها و چیزها هم همینطور. نتایج اعمال‌مون هم یهو از پشت ابر در میان.
ماه برای همیشه پشت ابر نمی‌مونه. حقیقت و باطن آدم‌ها و چیزها هم همینطور. نتایج اعمال‌مون هم یهو از پشت ابر در میان.

ما داریم تاوان بی‌اخلاقی‌مون رو می‌دیم. ما داریم تاوان ندانستن‌مون رو می‌دیم. اشتباهات دسته جمعی‌مون مثل ذرات چربی‌ای بودن که ریزریز در طولانی مدت در یک جا جمع شدن و دارن رگ‌های قلب‌مون رو می‌بندن. دور نیست روزی که به خاطر همین عارضه همه‌مون بریم اون دنیا. هرچند همین دنیا هم برای خیلی‌ها جهنم شده.


برای اینکه پته‌ی خودمم بریزم روی آب یکی از کارهای اشتباهی که خودم کردم رو هم می‌گم. چند وقت پیش سوار بی‌آرتی اشتباهی شدم و رفتم میدون آزادی. خلاصه اومدم سوار یه بی‌آرتی دیگه بشم که برم سمت مقصدم. جلوی ایستگاهی که می‌خواستم واردش بشم، یه فلش مموری پیدا کردم. تو خونه وصلش کردم، با امید اینکه یه نشونی‌ای، شماره موبایلی چیزی پیدا کنم. (خودم به جای اسم، شماره موبایلم رو فلشمه) چیزی پیدا نکردم. خلاصه با این امید که طرف هر روز میاد اونجا یا فلش براش مهمه که بیاد، می‌خواستم برم کاغذ بزنم که فلشی با مشخصات زیر پیدا شده و ... ؛اما با یه سری دلایل مسخره: نمیاد و اصلا فلشه براش مهم نیست و کاغذ بزنم‌ هم پیدا نمی‌شه و غیره، خودم رو توجیه کردم. خلاصه اینجا نمی‌خوام از کارم دفاع کنم، فقط خواستم بگم همه‌مون اشتباه می‌کنیم. درسی که گرفتم این بود که به چیز باارزشی که روی زمین افتاده و احتمالا صاحب داره دست نزنم.

امام علی (ع) می‌فرمایند: «نگاه کن چه چیزی گفته می‌شود، نگاه نکن چه کسی می‌گوید.»

خلاصه منم شاید انسان کاملی نباشم، شاید شما و خیلی‌های دیگه هم نباشید ولی می‌تونیم از هم چیزای خوب و درست یاد بگیریم. پیشرفت حاصل همدلی و اتحاده.

نق و نوق زیاد بود و هست. مهم اینه که من از خودم شروع کنم، شروع کنم به کمتر استفاده کردن از شبکه‌های اجتماعی و بیشتر کردن، مطالعه. و حواسم هست به اون درسی که گفتم عمل کنم. تا تک‌تک ما تغییر رو از خودمون شروع نکنیم، اتفاقی نمی‌افته. ولی مطمئنا یه روز خوب میاد.

خانه از پای‎بست ویران است گرچه نامش هنوز ایران است