مدرسه راهنمایی ما آن قدر کمجمعیت بود که اگر یکی در حیاط آه میکشید، آهش تا دفتر میرفت، سلامی میداد و برمیگشت. از آن مدرسههایی نبود که آدم بتواند در شلوغیاش گم شود. آنجا اگر مدادت از روی میز میافتاد، همه خبردار میشدند. چه برسد به اینکه چند دختر، در یک زنگ کلاسی بدون معلم، تصمیم بگیرند حیاط آرام مدرسه را به میدان جنگ آبی تبدیل کنند
معاون هم نداشتیم؛ نعمتی که قدرش را آن روز بیشتر از همیشه دانستیم. چون اگر معاون داشتیم، همان دقیقهی اول با یک نگاه همه مان را مثل لباسهای روی بند خشک میکرد و جنگ جهانی ما پیش از شلیک اولین قطره، به تاریخ میپیوست
هیچ منبع آبیِ آبرومندی هم وجود نداشت که مثل چشمهی امید بجوشد و لشکر جنگجوی ما را پشتیبانی کند. فقط یک روشویی بود پشت پنجرهی دفتر؛ همانقدر نزدیک به میدان جنگ که وسوسهانگیز باشد و همانقدر خطرناک که آدم موقع باز کردن شیر آب، وصیتنامه اش را توی دلش بخواند
یک سرویس بهداشتی هم ته حیاط بود؛ دور، ساکت و از دسترس خارج. فاصله اش تا میدان جنگ آن قدر زیاد بود که هر کس با بطری پر از آنجا راه میافتاد، وسط راه تبدیل میشد به آب پاش سیار. تا میرسید، نصف آب توی کفش خودش خالی می شد، نصفش روی زمین جان میداد و ته بطری فقط چند قطره باقی می ماند که بیشتر به درد آشتی میخورد تا حمله...
ماجرا از یک شوخی کوچک شروع شد. یکی چند قطره آب پاشید. دیگری جواب داد. بعد یکی گفت: «فقط همین یه ذره!» و همه میدانیم «همین یه ذره» در مدرسه، مثل کبریتی است که با لبخند روشنش میکنی و بعد میبینی خرمن زنگ تفریح را گرفته است
چند دقیقه بعد، حیاط کوچک مدرسه شده بود میدان نبرد. بطری های خالی از زیر نیمکت ها بیرون آمدند، لیوانها به خدمت گرفته شدند، دستها تندتند پر و خالی شدند و ما، با مقنعههای کج و آستینهای نمدار، چنان جدی جنگ را دنبال میکردیم که انگار سرنوشت جهان به همان چند قطره آب بند است. حیاط هم که تا چند دقیقه پیش آرام و سربهزیر بود، حالا زیر پای ما برق میزد و از خوشی شیطنتمان، ریزریز می خندید...
آب گرفتن از روشویی خودش عملیاتی بود. یکی نگهبان میشد. یکی آرام میرفت زیر پنجرهی دفتر. یکی از دور اشاره میکرد: «زود باش!» آن یکی بطری را زیر شیر میگرفت و با هر شرشر آب، قلب همهمان میآمد توی دهانمان. شیر آب هم انگار لج کرده بود؛ چنان بلند حرف میزد که خیال میکردیم الان مدیر میفهمد، پردهها کنار میروند و روزگارمان سیاه میشود
البته ما هم برای خودمان نقشه داشتیم. بطری را زیر روپوش قایم میکردیم، آرام راه میرفتیم، قیافه میگرفتیم که یعنی ما اصلاً آب نمیشناسیم و فقط آمده ایم کمی هوا بخوریم. اما لباس خیس و خندهی قورتداده، آدم را لو میدهد
کمکم دو گروه شدیم. دشمن واقعی نبودیم؛ فقط بازی به جایی رسیده بود که دیگر بدون دسته بندی مزه نمیداد. یک طرف حیاط دست ما افتاد، طرف دیگر دست گروه مقابل. هر کس سعی میکرد راه آب را ببندد و دیگری را غافلگیر کند. سرویس ته حیاط دور بود، روشویی پشت دفتر خطرناک و آب هر لحظه عزیزتر میشد؛ مثل گنجی که همه از جایش خبر دارند، اما کسی جرئت نزدیک شدن به آن را ندارد
بعد اتفاقی افتاد که در هر جنگی بالاخره میافتد: راه تدارکات و پشتیبانی بسته شد...
دشمن راه روشویی و سرویس ته حیاط را بر ما بسته بود. پس عقب نشستیم؛ قدمبهقدم، خیس و خندان و کمی هم ترسیده، تا رسیدیم کنار اتاق کارگاه مدرسه
کارگاه همیشه بوی چیزهای قدیمی میداد؛ بوی چوب، خاک، مقوا و وسایلی که معلوم نبود از کدام سال همانجا، جا خوش کردهاند. انگار زمان در آن اتاق کفش هایش را درآورده و همان گوشه خوابش برده بود. آن روز اما کارگاه برای ما شد آخرین سنگر. بطریهایمان سبک شده بود. دستهایمان خالی بود. گروه مقابل هم از دور با قیافهی فاتحان تاریخ جلو می آمد؛ همان قیافهای که آدم دوست دارد با یک سطل آب خرابش کند، ولی آبی موجود نبود
حلقهی محاصره تنگ شد...
درست همان لحظهای که داشتیم به صلح، تسلیم، یا فرار فکر میکردیم، چشممان افتاد به چند بطری پُر در گوشهی کارگاه. پشت وسایل قدیمی، آرام و مظلوم ایستاده بودند؛ مثل چند سرباز ذخیره که تا آن لحظه مأموریتشان را پنهان نگه داشته باشند. انگار از اول خلقت برای نجات ما کنار گذاشته شده بودند
بی درنگ، با شوقی که فقط یک دانشآموز محاصره شده میتواند بفهمد، بطریها را برداشتیم. سنگینی شان در دستمان مثل وعدهی پیروزی بود.
گروه مقابل نزدیک تر میشد. قدمهایشان آرام بود و مطمئن؛ مثل کسانی که پیروزی را از پیش توی جیبشان گذاشته باشند. ما اما پشت سنگر کوچک خودمان، بطریها را محکم چسبیده بودیم و دلهایمان تندتر از یک قناری میزد. قرار بود برگ برنده را رو کنیم؛ برگ برندهای که خیال میکردیم نام ما را در تاریخ آب بازیهای مدرسه جاودانه خواهد کرد.
صبر کردیم...
یک قدم دیگر....
نزدیکتر....
باز هم نزدیکتر....
وقتی نیروی دشمن درست در تیررس گلولههای آبی قرار گرفت، درب بطریها را باز کردیم و تمام محتوا را یکجا بر سر و روی دشمن خالی کردیم
و ناگهان...
بوی عرق نعنا بلند شد
چنان بویی در هوا پیچید که انگار حیاط مدرسه را گذاشته باشند توی شیشه ی عرقگیری و درش را محکم بسته باشند. آب بازی ما در یک لحظه تبدیل شد به مراسم درمان دستهجمعی دلدرد.
همه خشکمان زد
یکی آستینش را بو کرد. دیگری مقنعهاش را. یکی زیر لب گفت: «وای... این آب نبود.» البته این جمله دیگر زیادی دیر بود. ما از سر تا پا، بوی نعنا گرفته بودیم. اگر همان لحظه کسی دلدرد داشت، کافی بود کنار ما بایستد تا خوب شود و برایمان دعا کند
خندههایمان اول بند آمد، ترسیدیم. بعد دوباره خندیدیم، از آن خندههایی که آدم وسط بدبختی میزند، چون اگر نخندد باید گریه کند. خندههایمان مثل حبابهای ریز بالا میآمد و ما با لبهای بسته میخواستیم دوباره قورتشان بدهیم، اما مگر چنین خنده ای به این راحتی رام میشود؟
خیلی زود فهمیدیم بطریها برای بابای مدرسه بوده. همان بطریهایی که احتمالاً برای روز مبادا گوشهی کارگاه پنهان کرده بود؛ برای دلدرد، احتیاط یا شاید هم برای دفع بلا. البته بلا دفع نشده بود؛ فقط شکلش عوض شده بود و حالا با مقنعه و روپوش، وسط حیاط ایستاده بود.
دیگر جنگ معنی نداشت. پیروزی و شکست هر دو بوی نعنا میدادند. در همان لحظهی تاریخی، دو گروه دست از دشمنی کشیدند. بدون قرارداد و امضا، صلح برقرار شد. همه فهمیده بودیم مصیبت مشترک، آدمها را از هر پیمان نامهای زودتر به هم نزدیک می کند
بطریهای خالی را برداشتیم، با احتیاط بردیم و پر از آب کردیم و دوباره گذاشتیم همان گوشهی کارگاه، پشت همان وسایل قدیمی. خیالمان هم راحت بود که بطری پر، بطری پر است؛ حالا داخلش آب باشد یا عرق نعنا، مگر کسی قرار است امتحان شیمی بگیرد؟
اما بوی نعنا دست از سرمان برنمیداشت. از لباسمان بلند میشد و لابه لای دست هایمان مثل یک دستبند جرم می پیچید، حتی انگار از نگاهمان هم بوی نعنا می آمد. هرچه سعی میکردیم عادی باشیم، بیشتر شبیه شیشه های عرق گیاهیِ متحرک به نظر میرسیدیم که روپوش پوشیدهاند و میخواهند خودشان را دانشآموز مؤدب جا بزنند
همان موقع صدایی از آن طرف حیاط آمد. شاید صدای پا بود، شاید هم فقط ترس ما بود که برای خودش صدا درمیآورد و با کفشهای بزرگ در حیاط راه میرفت. درست در همین گیرودار ترس و وحشت، زنگ آهنی مدرسه با صدای اَنکرالاصواتش به صدا درآمد. صدایی که در آن لحظه از هر بلبلی، خوش نواتر می نمود و برای ما حکم عفو عمومی را داشت
پس فرار را بر قرار ترجیح دادیم
دو پا داشتیم، دو تای دیگر قرض گرفتیم و از مدرسه بیرون زدیم
خیس، خندان، ترسیده و معطر

گذاشته شده بودند