ویرگول
ورودثبت نام
Nazanin
Nazanin
Nazanin
Nazanin
خواندن ۳ دقیقه·۹ روز پیش

ارتباطات اجتماعی و حالات روحی

رابطه با اقوام:

من با دلی صاف و نیت پاک توی دورهمی های خانوادگی شرکت میکنم و بعدش از واکنش اقوام و فید بک های خانوادم این چیزهارو دریافت میکنم:

چرا دقیقه n ام دورهمی فلان رفتار رو انجام دادی؟

چرا انقدر سردی؟ انگار غریبه دیدی؟

چرا جوری رفتار میکنی انگار از ما (اقوام) متنفری؟

ایش چرا انقد مغرور؟

عه عه چه طاقچه بالا هم میای.

کنار هم، آروم ،تو گوش هم: چرا انقدر عجیب غریب رفتار میکنه؟نگاهمون نمیکنه،حرف باهامون نمیزنه،به حرفامون ری اکشن نمیده،صداش سرد و آرومه.

من در طول این مدت: حرف نمی‌زنم و فقط میخندم،حتی سوالاشونو جواب نمیدم و از سوالا هم یجورایی با خنده رد میشم و در نهایت از بس این شرایط رو تحمل کردم که خسته میشم و میرم تو یه اتاقی با گوشی ای چیزی خودمو مشغول میکنم.

بقیه: پس این دختره کجا رفت؟

الان که مینویسم کاملا متوجه کمبود اعتماد به نفسم دارم میشم.

رابطه با خانواده:

از گذشته ای که دارم باهاشون شاکیم. ولی خب بیشتر وقتا به قربونشون رفتن و پیششون بودن میگذره. ولی از درون میفهمم گاهی که از دست هم خسته میشیم و بخاطره گذشته ای که از هم داریم ممکنه دعواهای بدی راه بندازیم. نیاز داریم از هم یکم فاصله بگیریم.

رابطه با دوستان:

بعد از اینکه از خوابگاه میرم خونمون ارتباطم با دوستام کامل به صفر میرسه. نه پیامی میفرستم نه زنگی میزنم.اونا هم همینطور. مگر اینکه برای گرفتن بلیط اتوبوسی چیزی باشه.یه چند بار به زهرا پیام دادم دیدم خیلی درست جواب نمیده،حس کردم دوست نداره( الان متوجه شدم از دوست داشتن و نداشتن نیست و فقط مدل پیام جواب دادنش این شکلیه.)

بنابراین شیراز که هستم رابطه ای با هیچ دوستی ندارم و با هیچکس بیرون نمیرم.سارینا و سونیا گاهی بهم زنگ میزنن حالمو میپرسن، ولی رفتار سونیا و تیکه هایی که بهم میندازه اغلب دلسردم میکنه برای ادامه ارتباط. حتی شده که حس کنم هلنا (ازم خوشش نمیاد.پشت سرم حرف میزنه و ممکنه ازم بخنده) البته اینا حدسیات منه که توی مغزم با استفاده از یه سری از علائم مهر تایید بهشون زدم. معمولا به صدیقه نه زنگ میزنم نه پیام میدم.کلا با هیچکس ارتباط ندارم.

توی خوابگاه که هستیم همه بخاطر اینکه اذیت میکنن و شیطنت میکنن و من جواب نمیدم فکر میکنن مظلومم.جدیدا شصت درصد از ماه حال روحی خوبی ندارم،بنابراین همه اینجورین که این چشه؟،حساسیت های زیادی دارم از همه ایراد میگیرم تو ذهنم و نمیتونم با همه گاهی کنار بیام،توی جمعای بیشتر از یکی دونفر هم ارتباط برقرار کردن برام سخت میشه. با آدمای نزدیک (فقط هم اتاقی ها) میتونم ارتباط برقرار کنم و با بقیه بچه های خوابگاه حتی حرف زدنم برام سخته.حتی نمیتونم تو چشماشون نگاه کنم.حرفی ندارم بزنم گاهی هم که میخوام با رفقام درد و دل کنم نمیتونم اعتماد کنم.من سخت یا میتونم بگم اصلا به کسی نمیتونم اعتماد کنم.

رابطه با پسرها:

وحشتناک خجالتی، بزور حرف میزنم،صدام آرومه، درست جواب نمیدم،سرم گاهی پایینه.

+عطش زیادی دارم برای دوست داشته شدن و رابطه عاطفی

من برای ادامه بقام نیاز دارم بتونم با انسان ها در ارتباط باشم. ولی این توانایی رو ندارم. وقتم رو صرف حرف زدن با آدمای مجازی میکنم که دردشو متوجه نشم و به این روند عادت کردم. من برای شاد بودن نیاز به ارتباط با آدم ها دارم. من ارتباطی با کسی ندارم پس شاد نیستم.

یه روزایی به قدری به هم میریزم که خانوادم نگران میشن. اصلا مغزم و همه چیز به هم میریزه. افسرده میشم.الان که خودمو زیر نظر گرفتم دیدم بلههههه! نه تنها PMS، بلکه پریود و حتی هفته بعد پریود بینهایت دپرس و افسرده،ناراحت،گریون،اخمو،زودرنج و...اوف چه خبره

خلاصه حس میکنم این دوره فقط حال روحیمو تشدید میکنه وگرنه من درکل افسرده هستم. تازه به این نتیجه رسیدم. بعضی وقتا میاد که دوس دارم اینی که هستم نباشم. یه دختر تخس شیطونه شاده پرررر از هیجان پررر از اعتماد به نفس باشم. ولی من دقیقا برعکسشم. چجوری توی بیست سالگی،توی سنی که اکثریت تو اوج شادین،تو اوج خوشگذرونی و رفیق بازین ،من این شکلیم؟

از انتخاب کتابایی که میخونمم اینو فهمیدم. کتابایی که در نهایت به پوچ گرایی و افسردگی و غم میرسه یا فلسفیه و منفی بافیه نظرمو جلب میکنه و کتابایی که درمورد شاد بودنه برام مثل خرافه میمونه.

من دوست دارم شاد باشم. ولی نمیدونم چطور!

اعتماد نفسعجیب غریب
۳
۲
Nazanin
Nazanin
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید