ویرگول
ورودثبت نام
Nazanin
Nazanin
Nazanin
Nazanin
خواندن ۱ دقیقه·۱۲ روز پیش

رابطه ای که هیچوقت تمام نشد!

من با A، حدودا شیش سال پیش توی یکی از گروه های چت زبان آشنا شدم. یه پسر باهوش و روشن فکر که به آزادی خودش و راحتیش بیشتر بها میده تا تلاش کردن ولی با این حال با جریان جامعه حرکت میکنه و از چیزی جا نمیمونه. اجتماعی، توانمند، باهوش!

با A داستان های زیادی دارم. تاریخ تولدمون با همدیگه یه روز فقط فاصله داره و زندگیمون شبیه هم بود. سبک فکریمون هم تقریبا با همدیگه همخوانی داشت. اما یه مشکل وجود داشت. A با من تفاوت سنی خیلی زیادی داره و توی شهری زندگی میکنه که با من فاصله زیادی داره و این مسائل هیچ وقت توی ذهن من قابل حل نبود!

هزاران بار از هم با شیوه های بدی جدا شدیم و دوباره یجوری برگشتیم کنار هم. ممکن بود مدت طولانی ای با هم حرف نزنیم. سه ماه،شیش ماه...

حرفاش برام الگو هست. خیلی اوقات یاد حرفاش میوفتم و میبینم عه راست میگفت..رسیدم به چیزی که میگه.

گاهی نیاز دارم به بودنش. دوستش دارم. ولی تا بهش میرسم میترسم. ته دلم ازش میترسم. ممکنه روز تا شب،ماه ها، بهش فکر کنم،شبا تو خوابم بیاد،احساس شدید دلتنگی کنم،احساس نیاز کنم به بودنش، ولی تا میرسم دلم میلرزه.به خودم شک میکنم که واقعا من دوسش دارم؟

با اینحال هنوز وقتی صداشو میشنوم یا باهام حرف میزنه دلم قنج میره بعدش کم کم لبخند میاد رو صورتم بعد آروم میشم و بعد فقط بهش فکر میکنم.

الان شیش ساله میخوام ازش جدا شم و نمیتونم:)))))))))

میدونم.خنده داره.نیاز نیست بگید🤭

اما اسمشو قاعدتا دیگه نمیشه گذاشت رابطه. عشقی بود که توی دلم موند و هیچ راه رسیدنی بهش وجود نداشت.

کات کردن
۰
۰
Nazanin
Nazanin
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید