خونه:
صبح ساعت یازده از خواب بیدار میشم. یا خیلی کم صبحانه میخورم یا اصلا هیچی نمیخورم تا وقت ناهار بشه.تا وقتی که به ناهار برسه میرم روی تخت دراز میکشم.مرتب گوشیمو چک میکنم یا یه کتاب گرفتم دستمو و اونو میخونم.
ظهر میشه ناهار میخورم.
میرم بعدش روی تختم میخوابم و مرتب گوشیمو چک میکنم یا یه کتاب گرفتم دستم اونو میخونم. احتمال اینکه عصر بزنم بیرون از خونه خیلی کمه.مگر اینکه خانوادم بگن یا گاهی مجبورم کنن یکم از اتاق بیام بیرون.
شب میشه.شام میخوریم.یکم دور هم میشینیم که چون هر روز همو میبینیم از هم خسته شدیم.میام بالا رو تختم. کتاب میخونم، آخر شبم گوشیمو دست میگیرم تا آخر شب حدودای ساعت دو سه. بعد به زور میخوابم.
این چند وقت این شکلی گذشت. اینم از فرجه امتحانات دانشگاه من!
همش خوابم یا درازکشم. غذاهای مفیدی نمیخورم.حوصله هیچ کاریو ندارم.ورزشم که هیچی.
همیشه اینجوری نیستا.این بیست و اندی روز که فرجه امتحانات دانشگاه بود اینطوری گذشت.به زندگی توی شهری که دانشگاهمه عادت کرده بودم برای همین خو گرفتن دوباره به خونه سخت شده و سبک زندگیمو تغییر داده.یعنی کی میرسه که برم خوابگاه!؟
خیلی اکتیو نیستم.حتی توی کارای خونه!
بابا میگه آدم که نماز میخونه تو زندگیش برنامه میاد.
میگه نازی اگه حال روحیت خوب نیست و سردرگمی نماز بخون.
میگه اگه دپرسی و شاد نیستی نماز بخون.
و منی که توی سن بیست سالگی هنوز نمیدونم راهم چیه،فقط میدونم که باید نمازم رو بخونم و صد در صد با حرفاش موافقم.ولی....نمیتونم. هر بار شروع میکنم ولش میکنم،عادتم نمیشه. کار خیلی سختیه برام.
بابا راست میگه. من خیلی بد افسرده میشم. مثل ابر بهار اشک میریزم. اخلاقم بد میشه و کامل به یه آدم منزوی تبدیل میشم. میدونم بخاطر چیه. بهاطر فکرای منفی و اشتباهیه که از ذهنم میگذرن. جلسات تراپی بهم کمک کردن ولی جالبه که دوران افسردگیمو بخاطر اینکه ریشه مشکلاتمو پیدا میکنم بیشتر کردن. ای بابا! اینارو دارم مینویسم به امید روزی که به خودم کمک کنم و مسائلمو با خودم حل کنم. درست میشه نازنین،درست میشه:))))
+دیگه نمیتونم برای پیشرفت تحصیلیم تلاش کنم،یا تلاشی میکنم که فایده ای نداره(یا حوصله ندارم یا وقت کافی نمیذارم یا حوصله حفظ کردن و مرور ندارم)