این روزا،روزای آخر دی ماه، چند روزیه که پسرخالم از آمریکا اومده سری بهمون بزنه.
خیلی ازش خوشم نمیاد ولی خب امشب به حرفایی که میزد به دقت گوش کردم.حرفایی زد که به نظرم میتونه برام مفید باشه.
توضیح میداد که این چند مدت یا میتونم بگم چند سال فقط روی کشیدن ابر تمرکز کرده.ساعت ها میشینه و فقط ابرارو تماشا میکنه و این باعث شده که چند سالش فقط صرف تمرکز روی ابرهای مختلف بشه.از اونجایی که من برای چیزایی که بهشون علاقه دارم ارزش قائل نیستم(بخاطر اینکه خودم رو دوست ندارم و برای خودم ارزش قائل نیستم)هر لحظه از شاخه ای به شاخه دیگه ای میپرم که مبادا فرصت رو از دست داده باشم و نتونم به اندازه کافی باسواد بشم(انگار که قراره کل علما و مهاراتای دنیا رو داشته باشم) و از ترس اینکه نکنه آخر کار با علمم تو چشم بقیه نباشم و دوست داشتنی به نظر نرسم.....باز رسیدیم به دوست داشتنی بودن یا نبودن! ای خدا... نمیتونم طولانی مدت روی یک موضوع تمرکز کنم.
ولی پسرخالم یجورایی داشت بهم میفهموند که اگه بری دنبال علاقت و سال ها روش تمرکز کنی( از شاخه هایی که مال تو نیستن یا به عبارتی علاقه تو نیستن دوری کنی) بالاخره میتونی به عمق ماجرای علاقت پی ببری و توش متخصص بشی.دقیقا مثل خودش! این حرفی بود که نیاز داشتم بشنوم!
امشب در مورد امید حرف زد.گفت که توی هجده بیست سالگی کارای گنده زیادیه که یه نفر میتونه انجام بده. امید برای جوونان. یه لحظه به خودم نگاه کردم...از پونزده سالگی درگیر افسردگی شدید،ناامیدی مطلق،تا الان که بیست سالمه به خودم اجازه تنفس ندادم.این برای خودم هم ناراحت کنندست ولی اگه اجازه باشه نازنین خانم میخوام برای حال خوب و امید به آینده به خودت فرصت بدی.
اما امشب...
امشب برخلاف گذشته سعی کردم دو کلمه بیشتر حرف بزنم،ارتباط چشمی بیشتری برقرار بکنم و بلند تر بخندم و بیشتر لبخند بزنم.
احتمالا توی پستای بعدی بیشتر در این مورد حرف بزنم.اما اگر کسی این متن رو خوند لطفا بهم کمک میکنه و بگه چجوری میتونم شادتر باشم؟؟