ویرگول
ورودثبت نام
مهندس ندا اسماعیل زاده
مهندس ندا اسماعیل زاده
مهندس ندا اسماعیل زاده
مهندس ندا اسماعیل زاده
خواندن ۲ دقیقه·۳ ماه پیش

دنده عقب با اتو ابزار

یه روز غروب، وسط ترافیک سنگین پشت فرمون گیر کرده بودم و ذهنم هزار جا بود.

یه لحظه حواسم رفت به یه پیکان سفید زهواردررفته با اون صدای خاص موتور و بوی بنزین خام...

همون لحظه از لابلای خاطراتم و ته ذهنم یه تصاویری شکل گرفت.

انگار یه دنده عقب با اتو ابزار، منو برد به گذشته!

یاد یه کوچه افتادم...

یه کوچه باریک با درختای توت دو طرفش و بوی نون سنگک تازه‌ای که از ته کوچه می‌اومد.

اون‌جا، یه پیکان کرم رنگ همیشه وسط کوچه پارک بود.

پیکان آقای مقدم.

اما راستش، فقط مال آقای مقدم نبود ،مال همه بود.

هر کی کاری داشت، سراغ اون پیکان می‌اومد.

اون ماشین انگار یه عضو زنده‌ی محله بود، باهاش زندگی می‌کردیم، باهاش خندیدیم، باهاش دلشوره و اضطراب‌های روزمره رو کم می‌کردیم.

- عمو قاسم باهاش می‌رفت میدان تره‌بار و سبزی‌ها رو جمع می‌کرد.

- خاله مهری همیشه عقبش می‌نشست تا بره دکتر، و با یه نگاه مهربون، استرسش کم می‌شد.

- بچه‌های محل وقتی بارون می‌اومد و خیابونها پر از گل و آب می‌شد با اون میرفتن مدرسه

شب عروسی محبوبه و جواد، ماشین عروس بود.

ماشین عروسی که فقط برای عروس و داماد نبود بلکه برای چندتا از فامیلای دیگه هم! 😄

گل مصنوعی صورتی بستیم به آینه، و صدای بوقش مثل موسیقی شادی، تو کوچه می‌پیچید.

یه‌بارم بچه کوچیک همسایه زمین خورده بود و سرش شکسته بود،آقای مقدم سینا رو رسوند بیمارستان.بدون فکر، بدون تردید، قبل از اینکه کسی بگه زنگ بزنین آمبولانس بیاد! فقط با پیکان و یه دل پر از مهربونی.

گربه‌ی محله زمستون جای خوابش روی کامپوت بود.

برف پاکنی که یکطرفش شکسته بود و باید پشت هر‌چراغ قرمز راننده پیاده میشد و دونه های سفید برف رو با دست کنار میزد.

روزایی که ماشین خسته میشد و روشن نمیشد کوچیک و بزرگ تو محل ماشینو تا تعمیرگاه خیابون پایینی هل میدادن.

اون ماشین، پر از برکت بود.

یه ماشین و یه محله…

همه‌چیز با هم تقسیم می‌شد، از بنزین و روغن گرفته تا خنده و مشکلات و اشک و دلخوشی‌های کوچک.

هر بار که موتور پیکان یه «تق تق» می‌کرد، انگار داستان کوچیکی از زندگی ما رو تعریف می‌کرد.

حالا سال‌ها گذشته…

ماشینا عوض شدن، خیابون‌ها عوض شدن، حتی آدم‌ها هم عوض شدن،ولی هر وقت یه پیکان یا ماشین قدیمی می‌بینم،انگار دنده عقب با اتو ابزار میرم به گذشته، جایی که زندگی رنگ و بو داشت ، همه چیز پر از حس بود ، هر لحظه زندگی بود. اصلا انگار همونجا خود زندگی بود.

صدای موتور ماشین ، بوی بنزین و صدای بوق کوتاهش، همه با هم خاطره‌ها رو زنده می‌کنن.

یه صدای آروم از ته ذهنم می‌گه: «ندا... دنده عقب بگیر با اتو ابزار، برگرد به اون روزا و همونجا بمون.»

به اون روزایی که یه ماشین، یه محله، و یه عشق ساده بود

اون روزایی که خراب شدن ماشین، تبدیل می‌شد به یه ماجراجویی کوچک، و هر پیچ و مهره‌ش، یه یادگاری از تلاش و صبر آدم‌ها بود.

دنده عقب با اتو ابزار
۱۰
۳
مهندس ندا اسماعیل زاده
مهندس ندا اسماعیل زاده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید