به چشمانم نگاه کن، چه میبینی؟
جامعه گُریز تر از قبل شده ام. صورتم را لمس کن، پیش از آنکه از خود نیز بگریزم.
هر شب، میمیرم. هر صبح، زنده میشوم و در چرخه لایتناهی زندگی، جان میسپارم. به چشمانم نگاه کن، بگزار برایت قصه بگویند. شعر هایم، زیر هر بار پلک زدن، کمی بیشتر در خاک فراموشی، فرو میروند.
اما من کیستم؟ کسی که نمیتواند به این سوال جواب بدهد، شاید چون میترسد؛ به آدم ها فکر میکند و در این مجموعه پیچ و تاب خوردهی بدون منطق، جایی برای خود نمییابد. به چشمانم نگاه کن، تو بگو من کیستم.
اشک میریزم، یک بار برای تمام سوال های بدون جواب، یک بار برای ترس از مَن، مَنی که حتی از خودم گریزان است و یک بار برای اینکه نمیتوانم گریه هایم را فریاد بزنم. به چشمانم نگاه کن، وگرنه اشکی دیگر به اشک هایم اضافه میشود.
من کیستم؟ انگشتانت روی استخوان گونه ام میلغزند، قطره اشکی، درّهی عمیق میان دو انگشتت را میپیماید و من خود را درون چشم هایت میبینم و با خود میاندیشم که حتی در زمان گریه نیز، زیبا نیستم...
به چشمانم نگاه کن، چشم ها همیشه سرآغاز بهتری برای گفت و گو هستند، چشم ها راحت تر یکدیگر را جذب میکنند، چشم ها حرف های بهتری برای زدن دارند. اشک ها، چون شبنم های کوچکِ دم صبح، به مژگانم میچسبند و همانجا خشک میشوند.
سرم را روی بالشت میگذارم. نفس هایم کوتاه و سریع است، صدای تاپ تاپ تندِ قلبم را در گوش هایم میشنوم، قلبم موجود عجول و دستپاچه ایست گاهی وقت ها. مثل وقت هایی که به چشمانم نگاه میکنی، یا وقت هایی که یک آشنا یا دوستِ گذشته را میبینم.
ای کاش، کسی را داشتم تا حرف های دلی را به او میزدم.میدانی، گاهی اوقات کوله بارِ نگفته ها روی سینه ام سنگینی میکند، و من به کسی نیاز دارم که حرف هایم را بشنود، ولی من در نهایت به نوشتن بسنده میکنم.
به چشم هایم نگاه کن، و بگزار سر روی شانه ات بگذارم، که من در میان آدم ها بسیار تنها میشوم و چشم هایم تمایل زیادی به باریدن دارند.

۱۵ مهر ۱۴۰۴ روز های ملال آور زندگی.