خدایان فانی

اینجا هیچوقت ساکت نیست.

به فرش زل زدم و مثل هميشه فکر میکنم ولی نه، نمیذاره فکر کنم. این صدا؛ میاد و میپیچه تو کل سرم اونقدری صداش بلنده که هرچی بیشتر بهش گوش میکنم، انگار کَر کننده تر میشه. مثل صدای یه سوت. انگار یکی تا آخر نفسش داره فوت می‌کنه تو سوت و قرار نیست که اون دَم مسیحائی حالاحالاها جون بده.

گردنم مثل ساقه نهالِ کهنه‌ای، سر سنگینم رو تکون میده.به صفوف کلمات کتاب خیره میشم. رَد کلمه‌ی حلزون رو میگیرم و میخونم: آئیتس به سیرسه میگه
_وقتی که هوا همه چیز رو پُر می‌کنه، پس هیچ چیزی خالی و پوچ نیست. نفس و زندگی و روحه،کلماتی که ما به زبون میاریم_

ولی آئیتس یادش رفت یه چیزیو بگه؛ مرگ. می‌دونی چرا؟!چون اون یه خداست نه یه فانی. موجودی که همه چیز براش در ابدیت خلاصه میشه؛در این زندگی حقیر. موجودی که تاحالا درد نکشیده. عاشق نشده و سرش به خاطر سکوت نبودنت، تیر نکشیده. سیرسه ولی فکر میکنه اون فیلسوفه. جلوتر که بره میفهمه آدمایی که زیاد ادعا میکنن،پوچن. چون هوا توی جسم اونا، بی گناه زندانی شده و روح اونا_که شک دارم روح داشته باشن_ به جای هوا، با خلاء پر شده.با سیاهی.




دراز میکشم.پنجره‌ی چشم هایم را میبندم. دست هایم نور را می‌شکافند و قلم انگشتانم با هوا، تصویر تو را گرته میزنند. تویی که با موهای همچون شبت، نشسته ای و مثل هميشه به من میخندی و می‌گویی:دیوانه! من اما نمیخندم. اگر بخندم زیر چشمانم پف میکند، چشمانم باریک میشود و تو را تار میبینم. دلخور نشو از سر دوست داشتن است.

میبینی هنوز هم مثل خودت هستم. آرام، ساده، به ظاهر بی دردسر. هنوز هم خودم را ددالوسی هنرمند میبینم، اگرچه هنری در قاپیدن دلت نداشتم ولی هنر خنداندنت را که داشتم. مگر نه؟

هنوز هم خودم خواب هایم را می‌سازم، تولید و کارگردانی اش با من است ولی تماشا کردنش هم با من است.(چون درد در آنها شناور است)

هنوز هم میتوانم تو را گول بزنم؛دیدی؟ مثل خودت. خواب هایی که برایت ساختم را چه؟دیدی؟ آنهایی که درشان به دوست داشتنت اعتراف کردم و تو را در حلقه باریک بازوانم محاصره کردم و اجازه دادم مثل همیشه_در خواب های ساختگی_ سرت را در گردنم فرو ببری و بگویی مانند ستون عظیم پالمیراست!معلوم بود که نمیبینی!اصلا این اجازه را به تو نمیدادم که با درد هایی که در این زندگی_که مانندخود ما فانی ست_ میکشی، در خواب هم رنج را تحمل کنی.

من میتوانستم خدای درد باشم.تو هم خدای عشق و صبر.خدایانی فانی که نه جایی در قلمرو المپ داشتند و نه جایی در تایتان. زیباست مگر نه؟ اگر تو قبول کنی میتوانستم خوابش را برای هر دویمان بسازم.

16:16 به وقت ابدیتی فانی

پی نوشت: به جزئیات ویکی پدیا خیلی اعتماد نکنین. کلّیتش کافیه.