نفسی عمیق میکشم
ذهنم مشوش است، پر از افکاری تیره، مبهم؛
تمام تلاشم را میکنم تا خود را از دست خودم نجات دهم، اما هرچه دست و پا میزنم بیشتر در خود فرو میروم.
غرق میشوم، چشمانم را میبندم، احساس سنگینی دارم، پایین میروم. هربار پایین تر

در رویاهایم زیست میکنم، هر روز کمی بیشتر، هر بار عمیق تر. شب ها بستری از غم، رویا، تنهایی برای خود پهن میکنم. دوباره غرق میشوم،
احساس سنگینی دارم،
پایین و پایین تر، ژرف تر،
هر بار کمی بیشتر
در خود جست و جو میکنم، به دنبال تمام رازهایی که پنهان کرده ام، به دنبال تمامی خاطراتی که از یاد برده ام و آدم هایی که روزی با آنها خندیدم، گریستم، و هر شب خسته میشوم، هربار بیشتر.
هر چه خسته تر میشوم، سخت تر به خواب میروم.

