سال ۴۰۳ سال پر فراز و نشیبی بود ولی جالب اینه که وقتی که بهش فکر میکنم، چیزهای زیادی یادم نمیاد و متعجب میشم که یعنی توی این ۳۶۵ روز سال من فقط همین چند کار کوچیک (کنکور، گواهینامه، دانشگاه) رو انجام دادم و همین؟دیگه هیچی واقعا؟! ولی اینجاست که عکس هایی که تو گالریم گرفتم من رو یاد خاطراتم میاندازن و اینجوریم که نهههه چه کارایی انجام دادی دختر، چه تجربه هایی و خلاصه از این حرفا.
فروردین تا تیر ۴۰۳ ، من بیشتر زمانم رو صرف خوندن برای کنکور و امتحانات کردم، پشیمون هم نیستم، به اندازه ای که زحمت کشیدم نتیجه گرفتم و راضیم. عیدم رو با کلاسای جمع بندی گذروندم، با آدمای نخبه ای آشنا شدم اونجا، درس دادن و درس خوندیم. گفتم اگه تجربی بودم حتما میرفتم ژنتیک و بچه های تجربی اینجوری بودن که ولمون کن توروخدا! حقیقتا عکسای دوران کنکور رو که نگاه میکنم یه حس بدی میگیرم. میرفتم طبقه پنجم تک و تنها از صبح تا غروب درس میخوندم و تنها دلخوشیم این بود وقت استراحتم رو بیام رو تراس و کفترای همسایه روبرویی رو دید بزنم.
از اتفاقات خوبی که تو دبیرستان خصوصا سال سوم برام افتاد دوستی با مطهره بود، واقعا که دوست خوب شاید همه چیز نباشه ولی حداقل نصف مسیره؛ و خب تو اردیبهشت با هم رفتیم مزارشهدای یکی از پردیس های دانشگاه تهران، یعنی مطهره منو برد.
بخشی از تابستان زیبا و دلپذیر رو رفتیم شهرستان، عکسای قشنگی گرفتم اونجا
تو تابستونی که گذشت کارای کوچیک ولی متفاوتی انجام دادم: قالی بافتم(نه یه قالی کامل، در حد چند رج که البته تجربه اولم نبود)، گلدوزی کردم و یه چندتا کار هنری دیگه. ولی شاید مهمترین اتفاق، ثبت نام کلاسای راهنمایی رانندگی و گرفتن گواهینامه بود. تجربه شیرینی بود، مربی خیلی باحال و جدی داشتم؛ احتمالا اگه فرصتش بود از اون آدمایی بود که میتونستی ساعت ها باهاش فلسفی و عرفانی صحبت کنی. پارک دوبل رو هم خیلی خوب میزدم دلتون نخواد.(مشکلی نیست که از خودم تعریف کنم دیگه؟)
از کارای خوب دیگه آشپزی کردن بود(غذا و کیک). که خب نقاط قوت و ضعف خودمو پیدا کردم. پخت غذاهای ایرانی سخت تره و من تو کیک پزی بهتر عمل میکنم، ولی خب همون آرامشی که آدم حین آشپزی کردن میگیره و تمرکزی که ایجاد میشه به نظرم نکته مهمیه که اگه نتیجه یه ریزه اینور اونور شد و یا اونچیزی که ما میخواستیم نشد، نباید غافل شد ازش . سریال خفن هم دیدم: Lost محشره...
و
Shadow and bone
من یه بخش نسبتا طولانی از تابستون رو صرف جست و جو و تحقیق درمورد رشته های مختلف کردم تو یوتیوب. بهترین پیج که خیلی کمکم کرد گزینه5 بود. از مهندسی های تاپ گرفته تا رشته های نسبتا کم شناخته مثل مهندسی انرژی و نقشه برداری و اینا! جالب اینه هر چی بیشتر رشته هارو میشناختم، بیشتر نمیدونستم چی میخوام!!!! ولی خب به نظرم بهترین انتخاب مکانیک میتونست باشه از این نظر که من به مکاترونیک خیلی علاقه مند شده بودم (ساخت ربات و این داستانا)و اینکه رشته جامع تری بود و زیرشاخه های مختلف داشت، و همچنین اپتیک و لیزر و پلاسما که هنوز که هنوزه اگه اسمشون رو تو مستندی چیزی بشنوم چشمام قلب قلبی میشه. ولی من اولویت دومم یعنی علوم کامپیوتر دانشگاه الزهرا قبول شدم! شاید بگین چرا؟ که خب جوابم اینه که منطقی تر بود. و وقتی که اومدم تو ترم یک و فیزیک۱ رو دیدم فهمیدم من فیزیک رو فقط درحد دیدن مستند دوست دارم و این رشته ها برام خیلی سخت میشدن. ولی ع.کامپیوتر رشته علوم پایه اییه که هم ریاضی داره هم کامپیوتر و شاید نقطه قوتش برام همینه.
دانشگاهمون از چیزی که فکر میکردم خیییلی بهتر بود. هم از نظر موقعیت مکانی و هم از نظر محیط و فضایی که خود دانشگاه داشت. صادقانه بگم اون اولش تنها ایرادی که داشت _به نظر من و بعضی همکلاسیام_ تک جنسیتی بودنش بود که خب حقیقتا هر چی رفتیم جلوتر اینجوری بودیم که نه اتفاقا خیلی خوبه و خیلی راحتیم ، حداقل من که سعی میکنم نیمه پُر لیوان رو ببینم.
البته بگم چون دانشگاه ما مترو نزدیکش نیست تقریبا به همه جا دورههه و این اذیت کننده ست کمی. من هر روزی که میرم دانشگاه، شش ساعت تو رفت و برگشتم...:)
البته باید بگم بیشترین تجارب من توی همین مسیریه که میرم و میام، من تقریبا همه نوع وسیله ای رو باید سوار شم؛ تاکسی، بی ارتی، مترو، اتوبوس. همین دانشگاه رفتنِ من باعث شد برای اولین بار تنهایی سوار مترو شم. دیگه از فروشنده های مترو هندزفری نخرم، آمادگی مزاحمت رو داشته باشم، تو مترو حواسم باشه اگه تا خط مورد نظر من نمیره سریع پیاده شم، ممکنه اسنپ تصادف کنه و نیازی نیست خیلی بترسم و نگران باشم، به هر قیمتی سوار بی آر تی شلوغ نشم، کرایه اسنپ و تاکسی رو همیشه نزدیک مقصد پرداخت کنم نه همون اول، تاکسی جلو نشستم کمربندمو ببندم. نقشه تهران هم اومده دستم، مناطق مختلف و موقعیت جغرافیاییشون رو فهمیدم. تو مسیر به تابلو خیابونا و بزرگراها دقت میکنم، فقط خطوط مترو رو هنوز حفظ نیستم:)))
تنهایی رفتن به جاهای مختلف و تجربه کردن مسیر های جدید اون هم به تنهایی؛ درسته نگران، مضطرب و کمی هیجان زده ام میکرد، ولی خب بعدش که به سلامت بر میگشتم احساس اعتماد به نفس میکردم. اولین بار که تنهایی رفتم انقلاب و تو کتابفروشیاش گشتم و کتاب خریدم یکی از قشنگترینِ این تجربه هاست..
یکی از اتفاقات جالب که ترم دوم رخ داد شرکت توی کارگاه حل پرونده جنایی تو دانشکده حقوق بود، هم گروهی من یه دختر خیلی خوبِ رشته حقوق بود که یه ریزه زیادی به حسش اعتماد میکرد ولی خیلی خوش گذشت و تونستیم رمز رو پیدا کنیم و qr code رو اسکن کنیم و سرنخ های بیشتری برای حلش گیر بیاریم. نتیجه: به جزئیات دقت کن، مسائل رو پیچیده نکن، یه دست صدا نداره...
این بود اندکی از تجارب ما از سال ۱۴۰۳
دعوتتون میکنم گربه ببینید: