گردو هارو آخر تابستون میشمرن!

اینجا غُلغُله ست. برگ های درخت، خودشان را تکان می‌دهند تا بهتر بتوانند تماشاکنند. باد دست از وزیدن برمی‌دارد و ساکن، جایی معلق در هوا؛ منتظر است. خورشید امّا تابنده تر از همیشه میشود، سوت را برداشته و در آن می‌دمد.

پدر، گردویی را که از شاخه ها چیده از فاصله ی نه چندان دور و نه چندان نزدیکه پرت می‌کند. گردو را با یک دستم میگیرم و لبخندی ژکوند میزنم و مغرور سر تکان میدهم. صدای هیاهوی تماشاچیان و تشویقشان بلند میشود. گردو را با تمام قوا به سمت سبد های سیاه رها میکنم و باز هم صدای تشویق... خم میشوم گردویی از روی زمین برداشته، کلاه آفتابی را صاف کرده و نفس عمیقی میکشم. زانوهایم را مانند یک بیسبالیست خم کرده و جارو را از دست راست به چپ منتقل میکنم و این بار هم گردوی در دستم را به سمت سبد ها پرتاب میکنم ولی اوت میشود و میرود قاطی باقالیا.

خورشید شراره هایش را بر سرم فرود می‌آورد و اخطار میدهد.برگ ها تکان بیشتری میخورند و تشویق هایشان به نفرت بدل میشود و هو میکشند. ولی گردوهای بعدی هم به خطا میروند. باد با خشم کلاه را از سرم برداشته و من میمانم و یک گردو در سبد.


بیشتر بودن ولی
بیشتر بودن ولی


به قیافه این دستکشا نگا نکنیدا.  هنوز که هنوزه نوک انگشتام سیاهن
به قیافه این دستکشا نگا نکنیدا. هنوز که هنوزه نوک انگشتام سیاهن


پ.ن: تو این روزا یه کم حال خوب به خودتون و به بقیه بدین. گردوهارو هم زودتر از شاخه ها بچینین تا کلاغا ندزدیدن.

ListentoFeelingGood-MichaelBublebyEpicureanSunon#SoundCloud
https://soundcloud.com/epicureansun/feeling-good-michael-buble?ref=clipboard&p=a&c=0&si=1355393576df42858eb6321044d558b2&utm_source=clipboard&utm_medium=text&utm_campaign=social_sharing