قبل از این که اولین پستم را بنویسم می خواهم بگویم که زیاد اهل مطالعه و کتاب نیستم و بیش تر مطالبی که می نویسم در مورد موضوعاتی هست که برای خودم معضل و دغدغه بوده.
داستان از جایی شروع میشه که ادم نمی دونه باید ادم خوبی باشه یا نه .
باید احترام بگذاره یانه
باید با وجدان باشه یا نه
بعضی از انسان ها دارای خود شیفتگی کاذب هستند.یعنی احترامی که می بینند نمی دانند کجای دلشان بگذارند برای همین وقتی احترامی می بینند خودشان را می گیرند و پیش خودشان فکر می کنند حتما ادم بزرگی هستم و حتما به اصطلاح شاخی هستم برای خودم وگرنه این ادم به من احترام نمی گذاشت برای همین جواب ادب و احترام را با غرور می دهند.
بعضی ها هم هستند وقتی کسی بهشون خوبی می کنه هیچ وقت نمی گن طرف ادم خوبیه و شعور داره میگن ادم خل و چل و ساده ایه.
یا وقتی ادم باوجدانی رو می بینند می گن این ادم زیادی پاستوریزه هست و ازشون خوششون نمیاد و می گن هم تیپ ما نیست.
نمی دونم اصل در این دنیا چی شد.قبلا این ها اصل بود الان اصل چیه؟
چرا توی جمع قلدرها و بی ادب ها باید سرگروه باشند و جمع رو بچرخانند
و افرادی که از کودکی به معنای واقعی باادب بزرگ شدند و چیزی جز احترام و ادب بلد نیستند باید گوشه گیر باشند و بعضی اوقات مورد تمسخر جمع هم واقع شوند.
بعضی از افرادی که با ادب و با شخصیت هستند گاهی به دلیل اعتماد به نفس پایین خود را همرنگ جماعت می کنندتا از گوشه گیری بیرون بیایند و گروه بهشون اهمیت دهندو مورد توجه قرار گیرند.
این موضوع معضلی گلوگیر برای من بوده و هست.
امیدوارم روزی بیاید که انسان های بی ادب و بی وجدان و بی شخصیت گوشه گیر شوند.