عزیزی که این چند خط را میخوانی...
زندگی یک بازیست
در این بازی گاهی برنده میشوی و گاهی هم میبازی
اما من معتقدم باخت حقیقی آن وقتیست که تو خودت را باختی
عزیز من،وقتی خودت را باختی ،دنیا با دروغ هایش طوری وانمود میکند که تو یک بازنده ای
و اگر تو جای باور داشتن به خودت دروغ هارا باور کنی
زندگیت را میبازی.
گذشته را که مرور میکنم میبینم من موقعیت های زیادی را برای تغییر زندگیم داشتم و همه شأن را به هیچ تبدیل کردم
من در زندگی جای باور به خودم تنها کابوس هایم را باور کردم واین باعث شد به چشم پرپر شدن رویاهایم را ببینم.
من با دستهای خودم راهم را به بیراهه کشاندم.
با این حال روزگار به من فهماند:
«زندگی کوتاه است اما آنقدر فرصت داری که اشتباهاتت را جبران کنی. پس جای سرزنش خودت تنها از فرصت های امروزت استفاده کن»
بنابراین من ابدا دل برگشتن به گذشته را ندارم
اما اگر امروز خود سابقم را میدیدم به او میگفتم :
چه بخواهی چه نخواهی مردم بهانه ای میابند که قضاوتت کنند پس برای آن چیزی قضاوت شو که دوستش داری و عمیقاً به درستی آن باور داری.
زندگی پر از سختیست...
برای اینکه بتوانی این سختی ها را بگذرانی
باید معنایی برای زندگیت داشته باشی،ممکن است آن چیزی که به زندگی تو معنا میدهد برای آدمی دیگر بی معنا باشد
پس از تو میخواهم...
برای عقیده هیچ آدمی از معنای زندگیت دست نکشی،
چون آن وقت زنده بودن هم برایت بی معناست.
در زندگی به دنبال آن چیزی باش که به زندگی دیگران نه،تنها به زندگی تو معنا میبخشد.
هر حرفی که امروز ذهنت را ازش پر میکنی
انعکاسی از فردای توست،
پس مراقب باش ذهنت را با ترس از کابوس هات پر میکنی و یا باور به رویاهات.
مراقب باش چون هرچیزی را که امروز باور میکنی، یک روز زندگیش خواهی کرد.
اگر امروز خود سابقم را میدیدم به او میگفتم :
خودت را باور داشته باش