مثل یه تیکه گوشت یخ زده کنج اتاق روی سردی سرامیک خزیدم دوست داشتم زجه بزنم اما نمیدونم چرا چند وقتی بود اینطور شده بودم با اینکه دلم خون گریه میکرد،در ظاهرپیدا نبود...مثل کسی که بوتاکس کرده وتمام عضلات صورتش فلج شده چهرم هیچ حالتی از غم و خنده به خودش نمیگرفت ...همه دردهام رو زیر پوست استخوانیم قایم کرده بودم،بعضی دردها رو روت نمیشه حتی به خودت یاد آور بشی...بعضی دردها خیلی درده...از شدت فشار سرم تیر کشید واحساس تهوع بهم دست داد، صدای جیرجیرک اعصاب خورد کنی که نمیدونم کدوم گوری بود بدجور سر دردم رو تشدیدمیکرد و صدای جیرجیرکوچولوی گوش خراشش تک تک عضلات مغزم رو به بازی گرفته بود....
افکاردرهمم دنبال یه خودکشی بدون دردبود ؛من که تو زندگی دردهای زیادی داشتم لااقل مرگم آسوده باشه
دست خودم نبود دختری نبودم که بخاطر ست نبودن رنگ لاک با روسریش یا کوتاه کردن موهای خرماییش یا....ماتم بگیرد ....
درد بزرگی در سینه ام حبس شده بود که به هر دری میزدم تموم نمیشد که نمیشد...
اگر بمیرم هیچ کس نمیدونه چرا...
فقط میگن:یک روز از خواب بیدار شد و خوشی زد زیر دلش و خودش رو کشت... امان از جوونهای امروزی
دلم میخواست فریاد بزنم وتا صبح به حال خودم گریه کنم
اما دریغ از یک قطره اشک....
انگار اشکهایم خیلی وقت پیش خشک شده بود،حتی عرضه خودکشی هم در خودم نمیبینم همش لاف بی مورد....
منتظر یه معجزه بودم تا بیاید وزندگی نکبت بارم را یک آن به پایان برسونه
نمیدونم چند دقیقه یا چند ساعت گذشت که از بی حوصلگی روی زمین ناهموار خونه سینگل غلتیدم
نمیدونم ....
پس چرا فرشته نجاتم نمی یاد؟؟
انگار کسی جز خودت نیست...
مردم فقط وقتی مردی تنهات نمیزارن اون هم تا قبرستون...
از کلافگی بلند شدم .....
نه هیچ کس تو این دنیا به دادت نمیرسیه خودت باید به فکر خودت باشی هیچ معجزه ای نمیاد هیچ فرشته نجاتی وجود نداره خودت باید اون معجزه باشی هیچ کسی نمیتونه کمکت کنه جز خودت ....مثل صدهابار دیگه که به یأس دچار میشدم ....ناامید میشدم ...سِرمیشدم و بعد بلند میشدم تا حواسم رو پرت کنم ،ادامه بدم،زندگی کنم... شروع به نوشتن کردم شایداینطورسبک تر بشم ،شاید کسی منو بشنوه ،شاید امید به قلب سیاهم برگرده ...?
(نیروانا)
پیج اینستاگرام:@ase._.mah