ناهماهنگی شناختی یا Cognitive Dissonance

ناهماهنگی شناختی یه ناراحتی ( = راحت نبودن) روانی معذب کننده هست که بر اثر ناهماهنگی بین چند شناخت به وجود میاد!

صرفا جهت خوش‌رنگ بودن. تا حدی بی‌ربط به موضوع
صرفا جهت خوش‌رنگ بودن. تا حدی بی‌ربط به موضوع

توضیح بیشتر اینکه این پدیده حالتی ناخوش‌آینده که موقعی به وجود میاد که متوجه می‌شیم دو یا چند چیزی که برامون ثابت شده بودن با هم همخوانی ندارن. هر چیزی، از یه فکر ساده درباره یکی از دوست‌ها تا هر نوع عقیده و باور دیگه‌ای. یعنی برانگیخته شدن این حالت ناشی از تقابل انتظار(باور) و تجربه(مدرک) هست.

هر عمل و شناختی می‌تونن با هم سه نوع ارتباط داشته باشن:

یک. همخوان: عمل در راستای شناخت (مثلا شناخت به اینکه احساس گشنگی می‌کنیم و انجام این عمل که غذا بخوریم)

دو. نامربوط: عمل بی‌ربط به شناخت و برعکس (مثلا شناخت به اینکه ساعت ۹ شب است و انجام این عمل که یک لیوان آب بخوریم)

سه. ناهمخوان: عمل در تضاد با شناخت (مثلا شناخت به اینکه برای رسیدن به جایی دیرکردیم و انجام این عمل که تعلل اضافی بکنیم)

این ناهمخوانی مقدار داره و مقدارش دو پارامتر. یکی شدت و یکی اهمیت. اهمیت این رو می‌گه که این تضاد چقدر تاثیر داره رو زندگیمون و چیزهای دیگه‌ای که باور داریم بهشهون و کارهای دیگه‌ای که انجام می‌دیم و شدت هم نشون‌دهنده‌ی اینه که چقدر شناخت و عملمون متضادن، کاملا برعکس و متناقض یا فقط متناقض با بخشی از اون یکی و اینجوری خلاصه :)

یاد حالت‌های بین دو خط افتادم :)) (تف تو ریاضی :گریه: زندگی نذاشته برامون)

عکس بی‌ربط، متعلق به غیر و چندش‌آور می‌باشد
عکس بی‌ربط، متعلق به غیر و چندش‌آور می‌باشد


در ادامه اینکه فستینگر (که نمی‌دونم کیه) توی کتاب "نظریه‌ی ناهماهنگی شناختی" (که نمی‌دونم چیه) می‌گه انسان‌ها میل به ثبات روانی دارن و کسی که بی‌ثباتی درونی رو تجربه می‌کنه نتیجتا از لحاظ روان‌شناختی معذب می‌شه و تمایل به کاهش و از بین بردن این بی‌ثباتی پیدا می‌کنه.

از اونجاییکه "ناخوش‌آیند" و نامطلوب هست طبیعیه که خودآگاهانه یا ناخودآگاهانه دنبال از بین بردن یا کاهشش باشیم.

این کار می‌تونه یا با اضافه کردن مواردی به (بخوانید تغییردادن) شناختی که باعث این عذاب می‌شه و یا با پرهیز از رخ دادن اتفاقات و باور داشتن اطلاعاتی که احتمال افزایش شدت عذاب انجام بشه.

این کار رو می‌شه به چند طریق انجام داد: (شخصی رو فرض کنید که رفته تو یه بار و ترغیب که اندکی مسکرات سفارش بده ولی به این قضیه شناخت داره که مایل نیست کیفور برگرده خونه :))

یک. تغییر دادن عمل یا شناخت

دو. تغییر دادن شناخت به منظور ایجاد تعادل و اصلاح تناقض

سه. اضافه کردن عمل جدید به منظور ایجاد تعادل و اصلاح تناقض

چهار. انکار یا بی‌اعتنایی


توصیه: سعی کنیم مورد یک رو انجام بدیم.

مثالی که زده بودم رو یه بار دیگه نگاهی بندازین :دی

یک. یا باید شناختش رو تغییر بده یا عملش رو. می‌دونه که نباید مست کنه و این قابل تغییر نیست(قابل انکار و بی‌اعتنایی چرا ولی. تو مورد چهار می‌بینیم) پس باید عملش رو تغییر بده. نتیجه: مشروب نمی‌خوره. عملش رو تغییر می‌ده.

دو. با این عقیده که نباید مست کنه باید یکم ور بره و عوضش کنه. مثلا: "امروز استثناست پس مشکلی نداره.” یا "از فردا دیگه انجامش نمی‌دم.” و از این قبیل. پس عملش سر جاش می‌مونه و شناخت تغییر شکل می‌ده یکم (عوض نمی‌شه. تو مورد یک گفتیم)

سه. باید یه کاری بکنه تا جبران بشه. مثل چی؟ (یالا. بهونه تراشی که راحته :)) مثلا "فردا می‌رم یه ساعت می‌دوئم تا ضرری که به بدنم می‌زنه جبران شه" و از این دست. عمل رو شاخ و بسط داد و عوض نکرد. عمل همون می‌مونه شناخت هم همینطور. ولی به هر حال عمل انجام می‌شه.

چهار. خیلی غیرمنطقی و بی‌مهابانه بگه "نباید مست کنم ولی می‌کنم. اهمیتی نمی‌دم" یا حتی اینکه "مشروب خوردن ربطی به مست شدن نداره".



شربت آلبالو
شربت آلبالو

این "عمل"هایی که تا الان گفتیم بالقوه بودن. یعنی در حقیقت تصمیم اون طرف رو نشون می‌داد. بعد از محقق شدن تصمیم و به مرحله بالفعل رسیدن، نتایج این چهار مورد اصلاح خودشون سه دسته می‌شن:

یک. مواردی که عمل به طریق انجام می‌شه یا انجام دادنش ادامه داده می‌شه(تو لیست بالا، احتمالا نتیجه موارد دو، سه و چهار. که در هر صورت مشروب می‌خوره طرف)

دو. مواردی که شناخت و عمل همسو می‌شن و این قضیه نتیجه بخش هست (تو لیست بالا احتمالا مورد اول؛ که عمل رو تغییر می‌ده و مشروب نمی‌خوره)

سه. این در مواردی هست که تصمیم به تغییر عمل داده می‌شه اما وقتی واقعا موقع انجام دادن اون عمل می‌رسه، به هر دلیلی،‌اون عمل انجام نمی‌شه. شاید به خاطر کمبود اراده یا هر اتفاق خارجی دیگه‌ای. مثال برای ملموس‌تر شدن داستان اینکه فرض کنیم اون بابایی که تو بار نشسته بود و می‌دونست که نباید مست کنه تصمیم می‌گیره که چیزی سفارش نده. اما (این اما منشا همه‌ی "از شنبه" هاست :)) یه رفیقشو می‌بینه و اونم میاد سمتش و دوتا سفارش می‌ده و شخص اول داستان ما هم تو معرض کار انجام شده قرار می‌گیره و باقی داستان‌سرایی به عهده قوه مخیله‌اتون :دی

نکته آخر اینکه بیاین هیچوقت "مطمئن" نباشیم. به Skepticism ربطش نمی‌دم بلکه منظورم اینه که بیاین متعصب نباشیم. هیچ چیزی "قطعا" درست نیست. تو بهترین حالت اینجوریه که "من، به عنوان کسی که هستم و با شرایطی که دارم این رو قبول کرد و به نظرم درست ترینه و هر لحظه ممکنه خلافش بهم ثابت شه" و اگه شد مقاومت بیجا نکنیم. نذاریم اون میل به ثبات تبدیل به یه غده از تعصب تبدیل بشه.

خوش بگذره :دی