شش ماه از زمانی که خانهمان را با تمام جان، تکمیل کردهایم گذشته است. اینطور بگویم که چنان نوزاد شیرخوار، شش ماه از شیره وجودمان تغذیهاش کردیم و جان گرفت. خانه، همانجایی شد که هیچکجا شبیهش نبود. زمانی نور و زندگی را در آن دمیدیم که خودمان تاریک و عاری از حیات بودیم. تا اینکه خانهمان مامن و امید خودمان و چندین آدم دیگر شد، دزدی به خاک حملهور شد. حالا وقت این بود که خانه را با چنگ و دندان حفظ کنیم. همه داشتند ترک مامن و منزل میکردند که جان را حفظ کنند - که درستش همین بود- اما برای ما، حفظ خانه امیدمان پررنگتر از حفظ جان بود. به میلاد میگفتم:« بگذار اگر قرار بر مردن است در خانه خودمان بمیرم.» راست هم میگفتم، غاصب زندگی و قاتل جان آمده و میگوید ترک منزل کن تا نمیری. مرگ در این خانه برای من عین عزت است و فرار برای حفظ جان عین ذلت. که از نظرم اگر قرار بر مرگ باشد، هر کجای این کشور بروم هم احتمال مرگ برایم به همان اندازه است که در خانه خودم باشم. مبارزه برای من حفظ خانه است. اگر مجبور به ترک شوم، زندگی را باختهم. انگار سر تعظیم در برابر شری برآوردهم که الگوی همیشهگیاش از زمان حیات نحسش تا به حال غصب خانه و راندن آدمها از زندگیست. قاتل و غاصب نوری که با هزار امید و ناامیدی در دلت روشنش نگهداشتی. خبر ندارم که پایان چه خواهد شد اما «خانه را با چنگ و دندان حفظ کردن» آخرین سنگر من برای ادامه زندگیست.