#روایت اول
خبر شهادتشان را در کانال تلگرام خواندم.
اسم شهید را نمیدانستم و سراسیمه از همسرم پرسیدم که آقای فلانی، اسمش چه بود؟
اسمش را که گفت به نشانه عزا بر پایم کوبیدم و گفتم شهید شد. خواهرم در حال رانندگی بود که رنگ از رخسارش پرید و اشک در چشمهایمان حلقه زد.
حالا ما ماندیم و ۸ شهید که تصویر زنان و کودکان بازماندهشان روحمان را خراش میداد.
تنها این صحبت میلاد که آنها به مرگ مطلوبشان از این جهان رفتند، مرا کمی ارام میکرد. شهادت! عجیبترین نحوه رفتن از دنیا. شهید حمل کننده خوبیهاست و خونش فزاینده است. همانطور که در قرآن گفته شده؛ زندهاند و نزد پروردگارشان روزی میخورند. تا بهحال به این فکر نکرده بود که چگونه؟ اما حالا میفهمم که فزاینده بودن خون شهید فقط برای بعد از رفتنشان در آغوش پروردگار نیست بلکه قبل از آنهم زندگی را بهگونهای بنا میکنند که از علم و شجاعت و اخلاق و رفتار خویش انسانهایی را بس شریف و بزرگتر پرورش دهند. یکنفر با اخلاقمداری و دیگری با تعلیم دانستهها.
اگرچه خون شهید خود محرک حرکت به سوی کمال است اما انسانپروری اتفاقیست که قبلتر از آن در زندگی روزمره شهید جریان دارد.
اینها را دیدهام و میگویم، آرمان از زمین جداست اما شهادت و شهید را با گامهایی محکم بر روی زمین تجربه کردهم. همانلحظه که دست بر تابوت میکشید و میگفت؛« تو اعتبار و ابروی من بودی» و با کمی مکث ادامه داد:« فدای سر حضرت زینب شدی. همچون علیاکبر و اربابت قطعه قطعه شهید شدی؟ نوش جانت.»
آنجایی که صورت خواهرش را با گلاب میشستم و با لبخند و گریه و بیجان میگفت:« میدونی خیلی خوشگل بود، بچه که بود پوستش نرم بود و سفید بود. خودم میبردمش پارک. یهبار سرش شکست، تا خونه بغلش کردم.» محکم میایستادم و شنونده بودم. پاهایم روی زمین بود چون هرلحظه خودم را در جایگاه همان آدمها میگذاشتم. من چه میکردم؟ چه میگفتم؟ در مراسم خانوادگی تشیع پیکرها، محکم ایستادم و لطمه زدن عزیزانم را نگاه کردم. دوستانی که همسفر و همسفره بودیم، حالا در مراسم نبودشان روضه سیدالشهدا گوش میدادیم. همسر شهید را تا پای تابوت آوردیم و دیگر نمیتوانستیم جدایش کنیم. قتلگاه را به یاد آوردم، روضههای این سیسال کمکم کرد و فهمیدم باید چه کار کنم تا دل بکند. خودم باید میرفتم سراغ مادر شهیدی که آنطرف غش کرده بود، به بغلدستی همسر شهید گفتم:« چندین بار دورش کنید و باز برگردانیدش به تابوت شهید، تا بتواند دلبکند.» به تأسی از لحظه خداحافظی حضرت زینب از قتلگاه و پیکر برادرش این را گفتم و رفتم سراغ مادر شهید. با بطری گلاب میچرخیدم و از حال رفتهها را به هوش میآوردم که مداح شروع کرد به خواندن این مداحی جدید پویانفر:« با ما اگه دشمن بشه تمام زمانه...» ناگهان ایستادم و دستانم را به خونخواهی بالا بردم. تمام صحنه پر از برگ گلهای سفید و قرمز بود و با پرچمهای قرمز یاحسین و شمع تزیین شده بود.با همهیئتی و همبازی کودکیهایم و حدود ۵۰ نفر دور تابوتها بودیم و حالا دیگر نه در روضه حسین(ع) که در مراسم دوستانمان باهم دست عزا بر سر میکوبیدیم و گریه امانمان نمیداد. حالا تکتکشان پدر شده اند اما در ذهن من هنوز ما نوجوان و جوانان همان هیئت کوچکیم که محرمها عزای حسین را برپا میکردیم. بزرگسالی بس تلخ و روشن و زیباست و این داستان ادامه دارد...
سلام بر حسین و تمام شهدای راهش که وجودشان نعمت و خونشان فزاینده زندگی و آزادگیست.
#فاطمهبرزگر