ویرگول
ورودثبت نام
نورا
نورانویسنده‌ی لحظه‌هایی که نه سیاهن، نه سفید... خاکستریِ دل‌نشین.»
نورا
نورا
خواندن ۱ دقیقه·۶ ماه پیش

تابستانی در بلاتکلیفی | وقتی حتی علاقه‌ت رو هم گم می‌کنی

تصمیم گرفتم رشتم رو ادامه بدم و نصفه‌کاره ولش نکنم.

چون همین «ول کردنای نصفه» خودش یه حس بد تو آدم ایجاد می‌کنه؛

یه حسی شبیه ناتموم گذاشتنِ خودت...

درسته که رشته‌ی ژنتیک آینده‌ی کاری پر ریسکی داره و باید خیلی تلاش کنم،

ولی الان هیچ کاری واقعاً بدون ریسک و سختی نیست.

حداقلش اینه که تا تهش برم، تا یه روزی با خودم نگم:

"کاش ادامه داده بودم...

با اینکه الان حس علاقه‌م به رشتم کم شده،

و اگه ازم بپرسین: «خب واقعاً چه رشته‌ای رو دوست داری؟»

راستش جوابی براش ندارم...

متن‌های انگیزشی زیادی هستن که می‌گن:

"باید کاری رو انتخاب کنی که واقعاً دوستش داری و توانایی تحمل سختی‌هاش رو داری."

درست هم می‌گن...

اما کسی نمی‌گه اگه اصلاً ندونی چی رو دوست داری، باید چیکار کنی؟

آدم گاهی به یه نقطه می‌رسه که نه انگیزه‌ای داره، نه علاقه‌ای، نه حتی یه تصویر از خودش.

یه حس عجیب، یه تهیِ مطلق... پوچی.

پوچی واقعاً قابل توصیف نیست.

مثل اسمش تهی از هر جمله ای واسه توصیفشه

وقتی جلوی آینه به خودت نگاه می‌کنی و از خودت می‌پرسی:

"من واقعاً چی دوست دارم؟"

و هیچ جوابی نداری...

می‌ری سراغ کودکیت. دنبال اون نسخه‌ی قدیمی از خودت که با ذوق چیزی رو دنبال می‌کرد.

ولی نسخه‌ی الانِ تو هیچ شوقی به هیچ‌چیز نداره.

و توی همه‌ی این تردیدها، زمان داره رد می‌شه.

سریع‌تر از اونی که فکر کنی.

تنها چیزیه که بی‌رحمانه جلو می‌ره: بالا رفتن سنت.

و یه جایی می‌فهمی هیچ‌کس قرار نیست بیاد نجاتت بده.

نه یه آدم، نه یه اتفاق، نه حتی یه شهر جدید.

اگه از درونت اتفاقی نیفته، بیرون هیچ‌چیز تغییر نمی‌کنه.

باید خودت بشی دلیل حالِ خوبت.

باید خودت رو ببخشی؛

برای هر لحظه‌ای که خودتو سرزنش کردی...

آیا تا حالا به نقطه‌ای رسیدین که حتی ندونین هدفتون چیه؟ چطور دوباره مسیر رو پیدا کردین؟

فکر می‌کنین علاقه پیدا کردنیه یا ساختنیه؟

افسردگیبی هدفیپوچیرشد فردی
۴
۰
نورا
نورا
نویسنده‌ی لحظه‌هایی که نه سیاهن، نه سفید... خاکستریِ دل‌نشین.»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید