گاهی یک کتاب نهتنها داستانی برایت روایت میکند، بلکه دری تازه به روی فهم تو از جهان و آدمهایش باز میکند. «آنا کارنینا» نوشتهی تالستوی چنین کتابی بود؛ سفری به قلب انسان، جایی که عشق، ضعف، ترس و امید در هم تنیدهاند. این کتاب، نخستین تجربهی من از ادبیات روس بود. کتابی پر از شخصیتهایی که میتوانستی درونیاتشان را بهوضوح ببینی و با هرکدام، به شیوهای متفاوت، احساس همزادپنداری کنی؛ گویی درک هر شخصیت انسانی برایت آسانتر میشد.

این داستان تأثیر عمیقی بر نگاهمان به جهان پیرامون و آدمهایش میگذارد و به آن بُعد تازهای میبخشد. میفهمیم که دنیا بسیار وسیعتر از آن است که به نظر میرسد و میتوانیم آن را از زاویههای گوناگون ببینیم. هر انسان دنیای بزرگی در درون خود دارد که مستقل از دنیای دیگران شکل گرفته و همهی اعمالش از همان سرچشمه میگیرد، نه از بیرون؛ بهعنوان مثال، خیانت استفان آکاردیچ به همسرش، دالی، به دلیل کمجاذبه یا نامطلوب بودن او نبود؛ بلکه ریشه در شرایط و دنیای درونی خودِ استفان داشت.
گرچه نام آنا کارنینا بر جلد کتاب آمده، اما این رمان درواقع بخشی از جامعهی روسیه در اواخر قرن نوزدهم را به تصویر میکشد؛ اینکه مردم آن زمان چه دغدغههایی داشتند و چگونه میزیستند. یکی از جذابترین جنبههای کتاب این بود که نشان میداد بسیاری از دغدغههای انسانها همیشه پابرجا میمانند؛ پرسشهایی مانند: چگونه میتوان مهربانتر بود؟ چگونه با عشق زندگی کرد؟ چطور رنج را از زندگی دور و شادی را جایگزین آن کرد؟ اصلاً معنای عشق و خوشبختی چیست؟

جامعهی انسانی که تالستوی در «آنا کارنینا» ترسیم میکند، شباهت زیادی به جوامع واقعی دارد و نشاندهندهی دید باز و آگاهی او نسبت به خود و جامعهاش است. او مردمش را با تمام گوشت و پوست و استخوان درک کرده و شخصیتهایشان را با مهارتی کمنظیر به تصویر کشیده است.
خواندن «آنا کارنینا» برایم تنها ورق زدن یک رمان نبود؛ تجربهای بود که مرا واداشت تا دوباره به معنای عشق، خوشبختی و حتی قضاوت دربارهی دیگران فکر کنم. این کتاب یادآور داستان منحصربهفرد زندگی هر انسان است که باید شنیده شود، حتی اگر با آن موافق نباشیم. اگر میخواهید با چشمانی تازه به زندگی و آدمهای اطرافتان نگاه کنید، این کتاب را نه بهعنوان یک داستان عاشقانه، بلکه بهعنوان سفری عمیق به روح انسان بخوانید.
✍🏻 به قلم عسل