ویرگول
ورودثبت نام
مرغ ماهیخوار
مرغ ماهیخواریادداشت های یک مرغ ماهیخوار ، اینجا دفتر سفر خودشناسی منه. فکر میکنم ، از تجربه هام مینویسم تا « ماهی واقعی » از دل آب بگیرم .
مرغ ماهیخوار
مرغ ماهیخوار
خواندن ۲ دقیقه·۲۴ روز پیش

مردی که به قفسش پناهنده شده بود

صدای قاشق و چنگال‌ها در کافه گم شده بود، اما صدای «سیامک» نه. برای سومین بار در نیم ساعت گذشته، داشت با جزئیات دقیق تعریف می‌کرد که چطور مدیر شرکت حقش را خورده و چطور «سیستم» اجازه نمی‌دهد امثال او قد بکشند.

سارا که روبه‌رویش نشسته بود، فنجان قهوه‌اش را میان دستانش چرخاند و گفت: «خب، چرا استعفا نمی‌دی؟ یادمه گفتی از یه شرکت دیگه پیشنهاد داری.»

سیامک انگار که به او توهین شده باشد، کمی عقب کشید: «استعفا؟ تو این اوضاع اقتصادی؟ تازه، کی تضمین می‌کنه اونجا بدتر نباشه؟ اینجا حداقل می‌دونم با چه اژدهایی طرفم.»

سارا لبخند آرامی زد: «پس راه حل دوم؛ برو با مدیرت مستقیم حرف بزن و بگو یا حقوق رو افزایش بده یا وظایفت رو کم کنه.»

سیامک پوزخندی زد: «اون؟ اون اصلاً آدم حرف حساب نیست سارا. گوشش به این حرفا بدهکار نیست. تو مثل اینکه تو این مملکت زندگی نمی‌کنیا!»

سارا قهوه‌اش را زمین گذاشت. این بازی برایش آشنا بود. بازی «آره، اما...». در این بازی، مهم نبود چه راه حلی پیشنهاد بدهی، طرف مقابل یک «اما» در آستین داشت تا ثابت کند «هیچ راهی برای نجات نیست».

سارا ناگهان پرسید: «سیامک، اگه فردا صبح بیدار بشی و ببینی مدیرت مهربون شده، حقوق‌ت دو برابر شده و همه مشکلاتت حل شده، چه حسی پیدا می‌کنی؟»

سیامک مکث کرد. لبخندی روی لبش نشست اما زود محو شد. گفت: «خب معلومه، عالی می‌شه!»

سارا چشمانش را ریز کرد: «نه، عالی نمی‌شه. اون‌وقت دیگه چیزی نداری که درباره‌اش ناله کنی. اون‌وقت اگه شکست بخوری، دیگه نمی‌تونی بندازی گردنِ مدیرت. اگه از زندگی عقب بیفتی، دیگه بهانه‌ای نداری. اون‌ موقع فقط خودتی و آینه. و این خیلی ترسناکه، نه؟»

سکوت سنگینی بین‌شان حاکم شد. سیامک می‌خواست اعتراض کند، اما کلمات در گلویش خشک شدند. او سال‌ها بود که از «بدبختی‌هایش» یک قلعه ساخته بود. قلعه‌ای که اگرچه تاریک و نمور بود، اما یک مزیت بزرگ داشت: او را از شرِ «مسئولیت» نجات می‌داد.

او یک «قربانی» بود و قربانی‌ها هرگز مقصر نیستند. قربانی‌ها لازم نیست تلاش کنند، چون «نمی‌گذارند» که موفق شوند. قربانی‌ها همیشه مرکز توجه‌اند، چون بقیه دلشان برای آن‌ها می‌سوزد.

سارا کیفش را برداشت و بلند شد: «می‌دونی سیامک، تو به قفست پناهنده شدی. درِ این قفس خیلی وقته بازه، اما تو خودت رو به میله‌ها زنجیر کردی، چون می‌ترسی بیرون از قفس، دیگه کسی به ناله‌هات گوش نده. می‌ترسی بیرون از قفس، مجبور بشی ثابت کنی واقعاً چند مرده حلاجی.»

سیامک تنها ماند. به صندلی خالی سارا نگاه کرد و بعد به گوشی‌اش. می‌خواست به دوست دیگری زنگ بزند و تعریف کند که سارا چقدر بی‌رحم شده است. می‌خواست دوباره نقش قربانی را بازی کند، اما این‌بار، انگار زنجیرهایش کمی زبرتر شده بودند و پوستش را می‌خراشیدند...

حرف حساب
۰
۰
مرغ ماهیخوار
مرغ ماهیخوار
یادداشت های یک مرغ ماهیخوار ، اینجا دفتر سفر خودشناسی منه. فکر میکنم ، از تجربه هام مینویسم تا « ماهی واقعی » از دل آب بگیرم .
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید