ویرگول
ورودثبت نام
مرغ ماهیخوار
مرغ ماهیخواریادداشت های یک مرغ ماهیخوار ، اینجا دفتر سفر خودشناسی منه. فکر میکنم ، از تجربه هام مینویسم تا « ماهی واقعی » از دل آب بگیرم .
مرغ ماهیخوار
مرغ ماهیخوار
خواندن ۳ دقیقه·۵ روز پیش

چرا به سمتِ «سیاهی» برمی‌گردیم؟ (منطقه امنِ دردناک)

«قبل از خوندن این پست لطفا آهنگ BACK TO BLACK از AMY WINEHOUSE گوش کنید»

♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡

دوستی داشتم به نام «سارا». سارا در چرخه‌ای گیر کرده بود که شاید بسیاری از ما، حتی بدونِ اینکه متوجه شویم، درگیرش باشیم. او هر چند ماه یک‌بار، رابطه‌ای را با شخصی شروع می‌کرد که از همان ابتدا مشخص بود هیچ نقطه اشتراکی با او ندارد. هر بار که رابطه به بن‌بست می‌خورد، شب‌ها ساعت‌ها با هم می‌نشستیم و او از دردهایش می‌گفت؛ از بی‌توجهی‌ها، از نادیده گرفته شدن‌ها و از آن حفره‌ی سیاهی که در قلبش احساس می‌کرد.من همیشه فکر می‌کردم: «سارا، این بار که تمام شد، دیگر راهت را پیدا می‌کنی. این‌قدر رنج کشیدی که دیگر نباید برگردی.»

اما وقتی رابطه تمام می‌شد، درست مثلِ شخصیتِ آهنگ Back to Black، او به جای اینکه به سمتِ نورِ درمان، بازسازی و تنهاییِ آرام‌بخش برود، دوباره به همان «سیاهی» برمی‌گشت. نه به سمتِ آن فردِ خاص، بلکه به سمتِ همان نوعِ خاص از «رنجِ آشنا». او انگار بدونِ آن حجم از درگیری و اضطراب، احساسِ «خالی بودن» می‌کرد. برای سارا، تنهایی و صلح با خود، ترسناک‌تر از یک رابطه سمی بود.

یک‌بار از او پرسیدم: «چرا وقتی می‌دانی پایانِ این مسیر چیست، باز هم آن را انتخاب می‌کنی؟»
او با نگاهی که انگار هزار سال پیر شده بود، گفت: «شاید چون در این سیاهی، حداقل می‌دانم چه کسی هستم. وقتی بیرون از این تاریکی می‌ایستم، خودم را نمی‌شناسم. آنجا برای منِ من، خیلی غریبه است.»

این داستانِ سارا نیست؛ این داستانِ بخشی از ناخودآگاهِ همه‌ی ماست. ما از «سیاهی» فرار نمی‌کنیم، چون در اعماقِ وجودمان باور داریم که «سیاهی»، تنها جایگاهِ امنی است که داریم. ما می‌ترسیم که اگر از آن خارج شویم، به آدمِ جدیدی تبدیل شویم که دیگر بلد نیست چطور با خودش کنار بیاید.

سارا، امی واینهاوس، و شاید خیلی از ما... همگی به شکلی در حالِ بازگشت به سیاهی هستیم، تا مبادا مجبور شویم در «روشنایی»، با خودِ واقعی‌مان روبه‌رو شویم.

♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡

بیشترِ ما فکر می‌کنیم اگر چیزی ما را آزار می‌دهد، بلافاصله باید از آن فاصله بگیریم. اما «امی واینهاوس» در Back to Black به حقیقتی تلخ‌تر اشاره می‌کند: ما گاهی به سمت رنج‌هایمان «برمی‌گردیم»، چون رنج، برای ذهنِ ناخودآگاه ما، «آشنا»ست.

در این آهنگ، واینهاوس از جدایی می‌گوید، از اینکه معشوقش به زندگیِ قدیمی‌اش بازگشته و او تنها مانده است. اما نکته اصلی در جمله "I died a hundred times" (صد بار مُردم) نهفته است. این یک استعاره‌ی ساده از غم نیست؛ توصیفِ دقیقِ فرآیندِ خودویرانگری است. وقتی ما در یک رابطه یا یک الگوی رفتاریِ سمی گیر می‌کنیم، بخشی از «خودِ واقعی‌مان» را هر روز می‌کشیم تا بتوانیم در آن شرایط دوام بیاوریم.

چرا بازگشت به این تاریکی تا این حد وسوسه‌انگیز است؟

● اعتیاد به آشنایی: مغزِ ما عاشقِ چیزهای پیش‌بینی‌پذیر است، حتی اگر آن چیزها «دردناک» باشند. تاریکی برایِ کسی که به آن عادت کرده، امن‌تر از «نورِ ناآشنایِ رهایی» است. رهایی، ترسناک است چون نمی‌دانیم بعدش چه چیزی انتظارمان را می‌کشد. اما در «سیاهی»، ما دقیقاً می‌دانیم چه چیزی قرار است آسیب‌مان بزند؛ و همین «دانستنِ درد»، نوعی کاذب از امنیت را برایمان می‌سازد.

● سیاهی به ما هویت می‌دهد: وقتی می‌گوییم "Back to black" (بازگشت به سیاهی)، در واقع داریم به آن بخش از وجودمان برمی‌گردیم که در آنجا تعریف شده‌ایم. امی واینهاوس با پذیرشِ این سیاهی، در واقع با «دردِ خودش» صلح می‌کند. او می‌داند که این سیاهی مخرب است، اما آن را «خانه» می‌بیند.

کمی به زندگی خودت نگاه کن. آیا جایی هست که مدام به آن «برمی‌گردی»؟ نه چون در آنجا خوشحالی، بلکه چون نمی‌دانی بیرون از این پیله‌ی سیاه، چه کسی هستی؟

ما اغلب از ترسِ مواجه شدن با «خلاءِ بعد از رهایی»، به آغوشِ همان سیاهی‌ای برمی‌گردیم که می‌دانیم ما را می‌بلعد.

خودشناسی یعنی همین؛ یعنی شجاعتِ ایستادن در این «خلاء» و نترسیدن از اینکه دیگر به آن سیاهیِ آشنا برنگردیم. باید بپذیریم که گاهی برای دوباره زنده شدن، باید آن «صد باری که مُردیم» را دفن کنیم و دیگر به سمتِ قبرستانِ عادت‌هایمان برنگردیم.


رابطه سمیسیاهی
۲۶
۴
مرغ ماهیخوار
مرغ ماهیخوار
یادداشت های یک مرغ ماهیخوار ، اینجا دفتر سفر خودشناسی منه. فکر میکنم ، از تجربه هام مینویسم تا « ماهی واقعی » از دل آب بگیرم .
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید