انهدونیا؛ وقتی دیگر هیچ چیز مزه نمیدهد.

یک روز صبح از خواب بیدار میشوی و متوجه میشوی اتفاق عجیبی افتاده است.
نه اینکه ناراحت باشی. نه اینکه گریه کنی. نه حتی اینکه مشکلی بزرگ در زندگیات رخ داده باشد.فقط... هیچ چیز مزه نمیدهد.
●آهنگی که همیشه دوستش داشتی را پخش میکنی. هیچ حسی نداری.
●دوستت خبر خوبی میدهد. لبخند میزنی، اما از درون چیزی تکان نمیخورد.
●غذای مورد علاقهات را میخوری. انگار فقط در حال جویدن هستی.
به این حالت «انهدونیا» میگویند؛ ناتوانی در احساس لذت.
بسیاری از ما تصور میکنیم افسردگی یعنی غمگین بودن. اما گاهی افسردگی اصلاً شبیه غم نیست. گاهی شبیه یک سکوت طولانی است. شبیه خاموش شدن رنگها.
انهدونیا مثل این است که زندگی همچنان در جریان باشد، اما تو پشت یک شیشه ضخیم ایستاده باشی. همه چیز را میبینی، اما نمیتوانی لمسش کنی.
ترسناکترین بخش ماجرا اینجاست که خیلیها متوجه نمیشوند چه اتفاقی برایشان افتاده است. فکر میکنند تنبل شدهاند. فکر میکنند بیاحساس شدهاند. خودشان را سرزنش میکنند.
در حالی که مغز آنها فریاد میزند که خسته است.
اگر مدتی است از چیزهایی که قبلاً دوستشان داشتی لذت نمیبری، اگر هیچ چیز هیجانزدهات نمیکند و احساس میکنی زندگی به حالت سیاهوسفید درآمده، شاید مشکل این نباشد که «قدر زندگی را نمیدانی»،شاید فقط زمان آن رسیده که کمی بیشتر به سلامت روانت توجه کنی.
گاهی درمان از همان لحظهای شروع میشود که دست از سرزنش کردن خودت برمیداری و میپذیری که حالت خوب نیست،این پذیرش، نشانه ضعف نیست.
نشانه شجاعت است.