
کنار برکه، جایی که نیزارها با هر وزش باد به نجوا درمیآمدند، او ایستاده بود. نه مثل گنجشکها سراسیمه بود و نه مثل مرغابیها با سروصدا دل آب را میشکافت. «مرغ ماهیخوار» بود؛ تندیسی از صبر، با پاهایی بلند که انگار از همان ابتدای آفرینش در لجنزار ریشه دوانده بودند.
قورباغهها روی برگهای پهن نیلوفر، برایش لطیفه میگفتند و سنجاقکها دور سرش چرخ میزدند، اما او پلک نمیزد. ماهیهای نقرهای، زیر پایش ویراژ میدادند و با تمسخر میگفتند: «ببینید! باز هم خشکش زده. نکند به خواب رفته؟»
اما او بیدار بود. بیدارتر از تمام کسانی که با عجله به دنبال رزقشان میدویدند. او میدانست که در دنیایِ پرآشوبِ زیر آب، تنها کسی پیروز است که بلد باشد «نباشد». او خودش را به بخشی از منظره تبدیل کرده بود؛ به شاخهای خشک، به تکهای از سکوت.
ماهی کوچکی، مغرور از سرعتش، به گمان اینکه پاهای مرغ ماهیخوار تنها دو تکه چوبِ بیجان هستند، نزدیک شد. ماهیخوار، در کسری از ثانیه، گردنِ بلندش را مثل فنری که سالها فشرده شده باشد، رها کرد. آب شکافته شد و سکوت برکه با یک حرکتِ قطعی در هم شکست.
ماهی، قبل از آنکه بفهمد چه شده، میان منقار قدرتمند او بود.
ماهیخوار دوباره به حالت اول برگشت. نه جشن گرفت و نه برای دیگران خودنمایی کرد. او فقط دوباره ایستاد. دوباره به بخشی از سکوتِ نیزار تبدیل شد.
درسِ برکه:
گاهی برای رسیدن به آنچه میخواهیم، لازم نیست بیشتر بدویم. لازم نیست بیشتر فریاد بزنیم. گاهی باید یاد بگیریم که فقط «بایستیم». باید یاد بگیریم که تماشاگر باشیم و با محیط یکی شویم.
در دنیایی که همه به دنبال سرعت هستند، مرغ ماهیخوار به ما یاد میدهد که صبر، طولانیترین مسیر نیست؛ بلکه کوتاهترین راه برای رسیدن به هدف است.
او نمیدود، او جذب میکند. او شکار نمیکند، او منتظر میماند تا شکار، خودش او را پیدا کند.
شاید زندگی هم همین باشد؛ وقتی به اندازه کافی آرام بگیری و در لحظه حضور داشته باشی، آنچه سهم توست، خودش به سمتت شنا خواهد کرد
«شما در زندگی بیشتر شبیه گنجشکهای عجول هستید یا مرغ ماهیخوار صبور؟»