ویرگول
ورودثبت نام
مرغ ماهیخوار
مرغ ماهیخواریادداشت های یک مرغ ماهیخوار ، اینجا دفتر سفر خودشناسی منه. فکر میکنم ، از تجربه هام مینویسم تا « ماهی واقعی » از دل آب بگیرم .
مرغ ماهیخوار
مرغ ماهیخوار
خواندن ۲ دقیقه·۸ روز پیش

من درمانگرِ همکارم نبودم، اما داشتم فرسوده می‌شدم

کار کردن روی پوسته‌ی تخم‌مرغ!

هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یک رابطه‌ی کاری بتواند این‌قدر انرژی عاطفی از من بگیرد.

نه به خاطر حجم کار،نه به خاطر فشار پروژه،به خاطر نوسان.

به خاطر اینکه هر روز باید حدس می‌زدم امروز کدام نسخه را می‌بینم.

یک روز در جلسه ساعت ۱۰ گفت:«واقعاً کارت عالی بود، خیلی کمک کردی.»

بیست دقیقه بعد، در همان جلسه گفت:«حس می‌کنم همیشه منو نادیده می‌گیری.»

همان جلسه،همان من،همان پروژه.

مدتی با همکاری کار می‌کردم که رابطه با او شبیه یک آونگ بود؛

بین صمیمیت شدید و دلخوری عمیق.

بعضی روزها فوق‌العاده بود. همراه، پرانرژی، حتی الهام‌بخش. از آن آدم‌هایی که وقتی حالشان خوب است، کل تیم را هم با خودشان بالا می‌کشند.

اما روزهای دیگر، یک جمله‌ی خنثی یا یک اصلاح ساده می‌توانست تبدیل شود به نشانه‌ای از بی‌توجهی، بی‌احترامی یا بی‌اعتمادی.

اوایل فکر می‌کردم مشکل از من است،شاید زیادی مستقیم حرف می‌زنم،شاید لحنم خشک است،شاید باید بیشتر توضیح بدهم.

کم‌کم شروع کردم به ویرایش کردن خودم.

قبل از فرستادن هر پیام، چند بار آن را می‌خواندم.

نقدها را نرم‌تر می‌کردم.

جلسه‌ها را در ذهنم تمرین می‌کردم.

جمله‌ها را با احتیاط بیشتری می‌ساختم.

و یک روز متوجه شدم دارم روی پوسته‌ی تخم‌مرغ راه می‌روم.

بخش گیج‌کننده‌ی ماجرا این بود که همه‌چیز همیشه بد نبود.برعکس، گاهی خیلی هم خوب بود. آن‌قدر خوب که باعث می‌شد دوباره فکر کنم شاید این بار رابطه‌ی کاری‌مان بالاخره به تعادل رسیده.اما بعد، با یک سوءبرداشت کوچک، همه‌چیز دوباره برمی‌گشت به نقطه‌ی اول.

مدتی طول کشید تا بفهمم مسئله فقط ارتباط ضعیف نیست.

بعضی آدم‌ها دنیا را با شدت بیشتری تجربه می‌کنند. احساسات برایشان صفر و صد است. نزدیکی خیلی نزدیک می‌شود، و دلخوری خیلی عمیق.

فهمیدن این موضوع کمک کرد نگاه انسانی‌تری داشته باشم،اما همزمان یک چیز مهم را هم یاد گرفتم:

همدلی بدون مرز، خیلی زود تبدیل به فرسودگی می‌شود.

مدت‌ها فکر می‌کردم اگر دقیق‌تر حرف بزنم، اگر بیشتر توضیح بدهم، اگر حساس‌تر باشم، بالاخره همه‌چیز پایدار می‌شود.

اما روابط کاری با تلاش یک‌طرفه پایدار نمی‌شوند.

کار تیمی به چیزی ساده اما مهم نیاز دارد: حدی از ثبات.

و من آرام‌آرام فهمیدم مسئول تنظیم احساسات همه نیستم.

همدلی هنوز برایم مهم است.

اینکه بدانم آدم‌ها داستان‌هایی دارند که ما نمی‌بینیم.

زخم‌هایی دارند که در تسک‌بوردها و جلسه‌های هفتگی دیده نمی‌شود.

اما یاد گرفتم همزمان از خودم هم مراقبت کنم.

گاهی لازم است بگویی:«فکر می‌کنم برداشت متفاوتی از این موضوع داریم.»یا: «بیاییم روی مسئله‌ی مشخص تمرکز کنیم.»

و گاهی هم لازم است فقط مرز بگذاری،نه از روی بی‌رحمی،

از روی حفظ تعادل.

مدتی طول کشید تا بفهمم نمی‌توانم ثبات را از بیرون قرض بگیرم.

اگر محیط نوسان دارد، باید درون خودم نقطه‌ی ثابت پیدا کنم.

●فهمیدم همدلی مهم است، اما نجات دادن دیگران وظیفه‌ی من نیست.

●فهمیدم توضیح دادن بی‌پایان همیشه سوءبرداشت‌ها را حل نمی‌کند.

●فهمیدم آرامش چیزی نیست که باید با کوچک‌تر کردن خودم به دست بیاورم.

شاید بعضی آدم‌ها همیشه دنیا را شدیدتر از بقیه تجربه کنند،اما من یاد گرفتم خودم را کمتر تجربه نکنم.

و این، برای من بزرگ‌ترین درسی بود که از آن رابطه‌ی کاری گرفتم.

تجربه
۰
۰
مرغ ماهیخوار
مرغ ماهیخوار
یادداشت های یک مرغ ماهیخوار ، اینجا دفتر سفر خودشناسی منه. فکر میکنم ، از تجربه هام مینویسم تا « ماهی واقعی » از دل آب بگیرم .
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید