ویرگول
ورودثبت نام
مرغ ماهیخوار
مرغ ماهیخواریادداشت های یک مرغ ماهیخوار ، اینجا دفتر سفر خودشناسی منه. فکر میکنم ، از تجربه هام مینویسم تا « ماهی واقعی » از دل آب بگیرم .
مرغ ماهیخوار
مرغ ماهیخوار
خواندن ۲ دقیقه·۱۳ روز پیش

من سطل زباله‌ی عاطفی هیچ‌کس نیستم

بعضی آدم‌ها سطل زباله ندارند؛ آدم پیدا می‌کنند.

همه‌ی خشم‌های فروخورده،تحقیرهای قدیمی،کمبودهای حل‌نشده،شکست‌های هضم‌نشده،و آشفتگی‌هایی که سال‌ها با خودشان حمل کرده‌اند،یک‌جا جمع می‌شودو بعد روی نزدیک‌ترین آدمِ امن خالی می‌شود.

خیلی وقت‌ها،آن آدم امن، منم.نه چون مقصرم.نه چون ضعیفم.نه چون حقم این است.فقط چون گوش داده‌ام.فقط چون صبوری کرده‌ام.فقط چون محترمانه بوده‌ام.و بعضی‌ها احترام را با امکانِ تخلیه اشتباه می‌گیرند.

حقیقت تلخ این است که همه‌ی آدم‌های زخمی، مهربان نمی‌شوند.

بعضی‌ها زخم‌هایشان را درمان نمی‌کنند؛با آن‌ها زندگی می‌کنند،با آن‌ها حرف می‌زنند،و با همان‌ها به دیگران آسیب می‌زنند.

آدمی که بلد نیست دردش را بفهمد،خیلی وقت‌ها آن را پخش می‌کند.

نه چون تو سزاوارش هستی،بلکه چون تو نزدیک بوده‌ای.

در دسترس بوده‌ای.

امن به‌نظر رسیده‌ای.

و آن‌ها خیال کرده‌اند

می‌شود آشفتگی‌شان را روی شانه‌های تو خالی کرد

بی‌آنکه چیزی فرو بریزد.اما می‌ریزد.

آدم، هر بار که تحقیرِ بی‌دلیل را تحمل می‌کند،طعنه‌های ناعادلانه را می‌بلعد،بار روانیِ دیگران را بی‌صدا حمل می‌کند،یک‌جایی درونش ترک برمی‌دارد.

هیچ‌کس حق ندارد به‌خاطر زخم‌هایی که خودش درمان نکرده،در دیگری زخم ایجاد کند.

این‌که کسی حالِ خوبی ندارد،ممکن است توضیحی برای رفتارش باشد،اما توجیهش نیست.

این‌که کسی در گذشته رنج کشیده،ممکن است دلیلِ آشفتگی‌اش باشد،اما مجوزی برای ویران کردن دیگران نمی‌شود.

باید یک جایی این را با خودمان روشن کنیم:فهمیدنِ آدم‌ها،با تحمل کردنِ آسیب فرق دارد.

همدلی، صفت زیبایی‌ست؛اما وقتی مرز نداشته باشد،کم‌کم تبدیل می‌شود به خودفرسایی.

من مسئولِ زخم‌هایی نیستم که دیگران نخواسته‌اند درمان کنند.

من مسئولِ خشم‌هایی نیستم که از جای دیگری آمده‌اند.

من مسئولِ بی‌نظمیِ روانیِ کسی نیستم فقط چون بلد بوده‌ام آرام بمانم.

شاید یکی از مهم‌ترین بلوغ‌های زندگی این باشد

که بفهمی همیشه لازم نیست

همه را درک کنی و نگه داری.

بعضی آدم‌ها را می‌شود فهمید،

اما دیگر نباید اجازه داد

در تو تخلیه شوند.

باید یاد گرفت یک‌جایی بگویی:این خشم، مال من نیست.

این تحقیر، مال من نیست.این آشفتگی، مال من نیست.

این بارِ روانی، مال من نیست.و مهم‌تر از همه:

من سطل زباله‌ی عاطفی هیچ‌کس نیستم.

بعضی‌ها دقیقاً از روزی از تو ناراحت می‌شوند که دیگر نمی‌توانند آشغال‌های ذهنی‌شان را بی‌هزینه روی تو خالی کنند.بگذار ناراحت شوند.

همه‌ی رابطه‌هایی که با مرز گذاشتن خراب می‌شوند،

رابطه نیستند؛فقط دسترسیِ آزاد به روانِ تو بوده‌اند.

از یک جایی به بعد،دیگر سؤال اصلی این نیست که

چرا آدم‌ها این کار را با من می‌کنند.

سؤال اصلی این است:

چرا من هنوز اجازه می‌دهم؟

و شاید نجات،دقیقاً از همین‌جا شروع شود.

۰
۰
مرغ ماهیخوار
مرغ ماهیخوار
یادداشت های یک مرغ ماهیخوار ، اینجا دفتر سفر خودشناسی منه. فکر میکنم ، از تجربه هام مینویسم تا « ماهی واقعی » از دل آب بگیرم .
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید