روایت دیو دوری
تو روزای ساکت و سیاه بی خبری هر چیزی رو چنگ می زدم که بتونم یاد تو رو تازه کنم
می رفتم توی اکانت سرد و سوت و کور تلگرامت چمباتمه می زدم و هق هق گریه می کردم،مثل بچه ی مادر مرده ای که میره توی کمد رخت مادرش می شینه و لباساشو بغل می کنه و بو می کشه جای خالی تو رو نگاه می کردم ،حتا حالم بدتر از اون بچه بود ،اون بچه از مادرش کلی یادگاری داشت اما سهم من از تو فقط جای خالیت بود،یه روسری هم ازت نداشتم حتا ،که به صورتم بمالم و عطر گیس تو رو بدم توی ریه هام ،تو با من چه کردی خانوم .
حالا منم و تویی هفت سیاره سکوت ،منم و تویی هفت دریا دوری ،منم و تویی هفت آسمون فاصله ،منم و تویی و هفت عالم بی خبری،هییییی
یه زمانی همینجا،توی همین اکانت تلگرام چقدر دل به دل هم می دادیم و پته ی دلمون رو واسه هم رو می کردیم و دار و ندار قلب وامونده مون رو می ریختیم رو دایره،وااای که چه روزایی بود.
من و تو نه گلی رز به هم دادیم ،نه همو به آغوش کشیدیم ؛ نه نامه ی عاشقانه ای رد و بدل شد و نه بوسه ی عاشقانه ای به لب هامون بخشیدم؛ نه دست همو گرفتیم و نه پابه پای هم تو خیابون قدم زدیم، نه حتا همدیگه رو از نزدیک دیدیم.
نه با هم کافه ای رفتیم و نه لیوان آبی از دست هم گرفتیم که بنوشیم و رفع عطش کنیم ،هر چه بود همینجا بود ،توی همین اکانت .
اکانتی که روزهای زیادیِ که من از صبح سپیده سر بی صاحاب موندم رو پای دیوارش میذارم و چشم می دوزم به مسیر نیومدنت،روزی هزار بار عکسای تو رو می بینم و زار زار گریه می کنم ،بعد می رم سروقت ویس هات و محو نت های رنگی صدات می شم ،کاش دست عزیز و مهربان تو منو خلق می کرد کاش شعری بودم که تو سروده بودی، قصه ای که تو نوشته بودی،یا
حتا خطوط کج و معوجی بودم که از سر بی حوصلگی رو یه تیکه کاغذ باطله ترسیم کرده بودی،اما مخلوق تو بودم.بعد از تو با هیچ بنده ای الفتی ندارم و از هر خدایی بی نیازم .
دم به دقیقه میرم توی کانال خبری شهرتون بی اهمیت ترین خبرها رو با ولع می خونم ،برام مهمِ که بدونم امروز اونجا خیلی سرد نباشه که اذیت شی،مسیرهای بین شهری بسته نباشن، از خبر دستگیری خواستگار قلابی تا رژه ی فلامینگوها توی دریا ، همه رو می خونم.تموم خبرا برام مهم ان چون تو هم بخشی از اون شهر هستی.
از اون روزی که تو بی خط و بی خبر رفتی و من بی کفش و بی کلید توی تاریک ترین جای جهان تنها شدم می رم ورودی شهرا، جلو ترمینال اتوبوس رانی،تو ایستگاه راه آهن ،توی سالن انتظار فرودگاه ها از هر مسافری که از راه می رسه سراغ تو رو می گیرم، بی چتر و بی چراغ با دل کبودم کورمال کورمال تموم راه ها رو مث رود می رم که نشانی ازت پیدا کنم اما هیچ جا نیستی. خسته و خمار ،بی نا و بی نفس تموم اون روزای تلخ و طولانی رو مث سگ از بی کسی زوزه می کشیم.
غروبا که غم نبودنت قلبمو مچاله می کنه جهان چنان دلگیر می شه که خورشید تلألوش رنگ خون می شه و فلق رو سرخ می کنه،من دوس دارم چنگ بزنم توی سینه م قلبمو بکشم بیرون مث یه پرنده رهاش کنم که تو قفس سینه م نمیره،با خودم می گم چی می شد من کمی به تو نزدیک تر بودم،مثلن پلیس راهنمایی رانندگی سر چهار راه که هر روز تو رو پشت چراغ قرمز می بینه،یا باغبان پارک کنار خونه تون،رفتگری که جلوی خونه تون رو جارو می کنه ،شیر آتش نشانی مسیر آمد و رفتت یا موزاییک سنگ فرش خیابونتون ، یکی از وسایل خونه تون بودم ،بی استفاده ترین شون ،کم اهمیت ترینشون؛مثلن کاش ترازوی آشپزخونه ت بودم ،یا کلید برق اتاق خوابت که روزی چند بار متبرک می شدم به ضریح عزیز دستات،دسته کلیدت یا قاب موبایلت بودم که همیشه توی دستات جا خوش می کردم،کاشکی آویز گردنبند تو بودم و همیشه لای سینه های گرم و نرمت بودم، پرده ی اتاق نشیمن خونه ت بودم که با شاخه ی یاس دستای تو به کناری می رفتم و بعد دوباره باز می شدم.شانه ای بودم که توی جنگل موهات می خزه،لیوانی که باهاش آب می خوری،فرشی که روی اون راه می ری،دستگیره ی دری که می چرخونی؛کاش بند دوربین عکاسی تو بودم یا خودکاری بودم رو میز کار تو.
غباری بودم روی قفسه ی کتابخونه ت ،قلم موی کهنه و بی استفاده ی نقاشی تو ،یا حتا یه برگ دستمال کاغذی که از توی جعبه ی رو میز آرایشت بیرون می کشی و آرایش صورتت رو باهاش پاک کنی و بعد توی سطل آشغال می ندازی.
هیییییی دختر تو با من چه کردی؟
سردمه
سردمه،مث لحظه ی تولدم سردمه ،انگار منو از آغوش عزیزترین کسم بیرون کشیدن ،بیا و گرمم کن .
شنیدم که دکتر به مادرم گفت :امیدی به بهبودی پسرت نیست ،اونو ببر خونه و بذار به حال خودش،زخمش کاریه ،دردش لاعلاجه ،ببین اشکش همش جاریه.
دواش پیش من نیست بگرد طبیب دل بیمارش رو پیدا کن.
مادرم می گفت پسرم ،امیدم حرف بزن ،بگو کی تو رو به این روز انداخته ،می رم باهاش حرف می زنم دلشو به دست میارم،با بزرگ ترش حرف می زنم،حتمن یه راهی هست.سرمو بردم زیر پتو و هق هق گریه مو فرو خوردم بعدش قرصای خوابم رو خوردم و خوابیدم،توی خواب بس که اسمت رو صدا زدم مادرم اومد کنار تختم دستمو گرفت و پیشونی تبدارمو بوسید.
گفت پسر جان تو رو روح بابات قسمت می دم بگو اون دختر کیه که اینطور آتیش به دلت انداخته.
گفتم مامان تموم جونم آتیشه ،همینو بدون که سر و همسر داره و من فقط از دور می تونم نگاش کنم ،خییییلی دور ،اونقدر دوستش دارم که عکس همسرش هم توی گوشیمه،هر چیزی که اونو یاد من بیاره رو دوس دارم و هر کی برای اون عزیز باشه واسه منم عزیزه،حتا اگه شوهرش باشه و دوباره سرمو بردم زیر پتو،صورتم خیس اشک بود،همونجا با گریه پرسیدم مامان ،گفت جونِ مامان . گفتم راسته که می گن دو نفر که همو دوست دارن اگه این دنیا هم سهم هم نشن اون دنیا مال همن ،گفت آره قربونت برم دو نفر که همو با جون و دل بخوان چه به هم برسن چه نرسن دنیای دیگه با همن ، اون دنیا همه کنار محبوبشون هستن ،من و بابا الان با همیم،بابات منو راهی کرد ،گفت برو ببین این بچه چشه؟
مادرم با گوشه ی روسریش اشک چشاشو پاک کرد و رفت ،گفتم کجا مامان ،گفت بابات منتظره ازت خبر ببرم،نگرانت بود ،شاید دفعه بعد با هم اومدیم.
گفتم مامان منو با خودت ببر قلبم توی سینه جا نمیشه روحم توی تنم ، بی قرار و دل آشوبم،یه لحظه سردم ،لحظه ی بعدش انگار وسط کوره م،توی سرم پر از صداس،چشام سیاهی میره، مادر کجا رفتی؟؟
توی خواب و بیداری حس کردم کسی دستمو توی دستش گرفته ،گرمی لب شعله ور کسی رو روی پیشونی ام حس کردم ،کسی که مثل هیچ کس نبود،چشمامو وا کردم تو بودی ،دردی حس نمی کردم ،دیگه نه تنم روی یخ قطب بود و نه توی سرم کوره ی آتیش روشن بود ،سکوت بود و آرامش،همه جا نور بود ،یه نور سبز زیبا،سالم و سبک شده بودم؛یهو در باز شد مامان بابام با لبخند اومدن دستامو گرفتن، از روی تخت پا شدم و همراهشون رفتم.
پایان
سه شنبه 15خرداد1403
ساعت 3:35عصر
#بامداد_sun