به نام خداوند بخشنده مهربان
برای دقایقی از همه چیز ناامید شدم. شل و وارفته روی کاناپه نشستم. سکوت تمام سلولهای بدنم را فراگرفته بود. تصمیم گرفتم به تمام برنامههایی که برای فراگیری برنامه نویسی ، مدتها است به آن پای بندم ؛ پشت کنم. قبول کردم که ناتوانم. قبول کردم که پایان این مسیر چیزی جز شکست نیست.
با خود گفتم پس از این تنها در گوشهي عزلت مینشینم و مطالعه میکنم. با حالتی سرشار از غم و غصه به خاطر تصمیمی که گرفته بودم ؛ رفتم سراغ تبلت کهنهي با وفایم. …. صد صفحه از کتاب «آری به زندگی» اثر ویکتور فرانکل را که خواندنم دیدم؛ امیدواری در وجودم در حال شعله کشیدن است. و ناامیدی درحال محو شدن.
نیرویی تازه در من پیدا شد. از جایم بلند شدم. نوت بوکم را روشن کردم. نگاهی به برنامه امروز انداختم. ویرایشگر کد یا همان IDE را اجرا کردم و شروع کردم به یادگیری آنچه برای امروز تعیین کرده بودم.
باز شروع کردم به رجز خوانی … آره بابا … پنجاه و پنج تنها دو عدد پنج در کنار هم است.
به قول نیچه «هر کس چرایی در زندگی داشته باشد؛ چگونهی آن را نیز پیدا خواهد کرد.» هرگز نباید اجازه بدم زندگیم بدون معنا و هدف بگذرد.