
کتابهای خاکخوردهام…
کتابهایی که سالهاست دست نوازشی بر برگهایشان ننشاندهام.
و دوستیهایی که مدتهاست بر آنها دستمالی نکشیدهام.
آنان سنگمزار آگاهیاند؛
آرامستان مهربانیاند.
خودم را به "من" فروختهام؛
به خویشی که در تور حریرگونهی توهّم، مرا محصور کرده است—
تا افسون کنم،
تا مسحور شوم،
تا سرمایهای برای تجارت فخر گردم.
این زندگی،
زندگیِ جداافتاده از دیگران،
بر بنیاد سود و زیان،
به من فخر فروشی را آموخته است.
کتابهای خاکخوردهام…
دوستیهای خاکخوردهام…
و مهربانیای که سالهاست
در آرامستانِ نداشتنِ نداشتههایم
به خواب رفته است.