
به نام خداوند بخشنده مهربان
پکی به سیگارم میزنم و آنگاه به خود میگویم فکر خوبی است…
ویرگول خیال ندارد خود را ارتقاء دهد که هیچ ثبت نظر را هم مسدود کرده است. پیامکها باز شده است ؛ اما آنها انگار از شورای امنیت ملی هم سختگیرترند.
از وقتی دیگر به ویرگول سر نزدم ؛ گاهی گداری ، از طریق پیام رسانها با سعید عزیز و صابر بشیر عزیز در ارتباط بودم. در بزنگاه جنگ دوازده روزه ، با اینکه صابر بشیر هم طعم آن را چشیده بود ؛ کلی به من دلداری داد. واقعاً ذهن جوشانی دارد. به راحتی میتواند برای یک شاخه گل ، برای پرواز یک پرنده و برای هر چیزی که در پیرامونش در جنب و جوش است ؛ ماجرایی بیافریند که خوانندگانش را مجذوب کند. ذهن صابربشیر در هیاهوی طبیعت و واقعیت پرسه میزند. بسیار باهوش و مهربان است. و این مهربانی بستر اغلب حکایتهای اوست.
سعید و من و جه اشتراک زیادی داریم. هر دو از موسیقی کلاسیک غربی لذت میبریم. هر دو آهنگسازان بزرگ و شهیر این سبک را دوست داریم. با این اختلاف که دانش سعید در این زمینه بسیار بیشتر از من است. حتی هر دو از موسیقی جز و بلوز هم لذت میبریم. هر دو علاقه مند به ادبیات و عرصه علوم انسانی هستیم. با این تفاوت که دانش سعید در این زمینهها بسیار بیشتر از من است. سعید تخیل قویای دارد و بسیار زیبا مینویسد. اگر بخواهد به سمت سور رئال برود تنها یک رقیب دارد آنهم ماجرا جو است.
ماجرا جو واقعاً عاشق کتاب است. نزدیک به دوماه هر روز مینوشت. هر شب یک متن جالب جدید تحویل خوانندگانش میداد. گاهی سراپا خشم ، گاهی در کسوت یک مبارز جنگجو ، گاهی یک یاغی یکه و تنها. او تنها کسی است که دیدهام از رک گویی هیچ هراسی ندارد. عادت کرده بودم که بیدار بمانم تا هر شب، پست جدیدش را بخوانم. آخر او بسیار زیبا مینویسد. استاد تئاترش به او لقب ویرجینا ولف داده بود.
نمیدانم این تصمیم از چه رو به ذهنش رسید ؛ ناگهان تصمیم گرفت که برود و دیگر در ویرگول هیچ ننویسد. اما نه … انگار هنوز در گوشه و کنار ویرگول حضور دارد.
ماجراجو ، سعید و صابربشیر واقعاً عالی هستند عالی.