انتظارمعجزه ی نشدنی

این که عادته نوشتن دقیقن کجا به سرم امدودرست نمیدونم،ولی خوب یادمه باراول هیچ دلیل خاصی نداشت.به هرحال ازاون به بعداینقددرگیرش شدم وهرچیزیو نوشتم که حالا این عادت جزئی ازمن شده و مثله قرصیه که اگه سروقت مصرف نشه حال ادمو خراب میکنه.
حادشدن این ماجراتاجاییه که هرجایی ممکنه این عادت گریبان آدمو بگیره، مثلن سرازمایشگاه سیستم یاهمین الان که دارم وسط جزوه الکترونیک مینویسم .
اینکه دقیقا چی باعث میشه یه آدم بامرورگذشته واتفاقای بده زندگیش دوباره به اوناکالبد بده وجلوش ظاهرکنه رواصلن کاری ندارم،راستش این روزابیشترازهروقت دیگه ای فک میکنم زندگی تکراریه،حرفا وادما تکرارین وافکارهم همینطور لااقل برای من که اینطوره.
ولی همین اینقدر این تجربه هادایما تکرارشدن که نیازی به یاداوریشون توسط نوشتن نیست، درواقع اینقدرملکه ذهن آدم شدن که میشه گف خاطره هادارن جایی تووجودادن زندگی میکنم وهرازگاهی ام یه خودی نشون میدن. عجیب اینجاست که آدم دوپا هیچوقت عادت نمیکنه به نتیجه قصه واحمقانه تر ازاون اینکه هروقت بادیدن نتیجه موردانتطار قبلی بازم شگفت زده میشه واین دقیقن جاییکه که گیجم میکنه.
اینکه آدمیزاد انتطارمعجزه داره توی نتیجه ی اتفاقای تکراری، یامثه چوپان دروغگو سعی درگول زدن خودشو ودیگران داره رونمیدونم.
به هرحال خودمم نفهمیدم چی نوشتم وچی میخاستم ولی خب هرچیزی ممکنه یه روزی معنی پیداکنه.