دو سال پیش، وقتی درگیر انواع بحرانهای روحی و روانی بودم، به یک تراپیست معروف و آکادمیک مراجعه کردم. جلسهی اول با نظریاتش من را سرگرم کرد. انصافاً هم خوب بود. لذت میبردم که ذهنم را به سمت فلسفه و نگاههای تازه میبرد. همان جلسه، خیلی سریع تشخیص داد که من به بیستوچهار جلسه مشاوره نیاز دارم و همانجا حساب کرد: ده میلیون و هفتصد هزار تومان!
توضیح داد که روش او این است که همهی هزینهها را از همان ابتدا دریافت کند تا مراجعین متعهد بمانند و جلسات را ادامه دهند!
آن زمان، در شرایط مالی مناسبی نبودم. مبلغی که طی چند قسط پرداخت کردم پساندازم بود، اما با خودم کلنجار رفتم و به امید بهبودی، پذیرفتم!
چند جلسهی اول برایم جالب بود. تازه داشتم با سبک متفاوتش آشنا میشدم و کشف کردن خودم لذت داشت. اما...
همه چیز از جایی تغییر کرد که به دلیل جریاناتی در زندگیام، به افسردگی شدیدی دچار شدم. افسردگیای که مرا از پا انداخت. وقتی بعد از ماهها دوباره مراجعه کردم، حتی توانایی حرف زدن نداشتم. صدا از گلویم خارج نمیشد. پر از رنج و درد بودم، پر از افکار خودکشی. و آن اتاق قرار بود امنترین جا برای من باشد..
اما بعد از آن جلسهی سخت، دیگر توان ادامهی زندگی روزمره را هم نداشتم: نه کار، نه خواب، نه غذا. چه برسد به ادامه جلسات تراپی. (و هنوز سیزده جلسه باقیمانده بود...)
از آن روز، دو سال گذشتهست. در تمام این مدت، دریغ از یک تماس یا پیگیری از منشیِ تراپیست (همان کسی که هر چند هفته یکبار بابت پرداخت اقساط تماس میگرفت و به شدت پیگیر بود.)
آن آقای دکتر! بعد از آن جلسهی وحشتناک، برایش اهمیت نداشت که زنده ماندهام یا نه؟ آیا مهم نبود که یک مراجعهکننده با افکار خودکشی، مطب را ترک کرده و دیگر برنگشته؟؟؟؟
حتی کسی سوال نکرد با آن همه جلسهی باقیمانده چه باید کرد؟؟؟
برای من، این تجربه بیش از آنکه درمان باشد، یک تلنگر بود: اینکه در دنیای پرزرق و برق رواندرمانی، هنوز کسانی هستند که پول و پرستیژ برایشان مهمتر از جان و رنج انسانهاست!