ویرگول
ورودثبت نام
پارسا خوشحال
پارسا خوشحال
پارسا خوشحال
پارسا خوشحال
خواندن ۳ دقیقه·۱۶ ساعت پیش

او، زمین خوردن را بلد است.

بخش مهمی از زندگی من در آکادمی یاسان گذشته؛ yasanacademy.ir
جایی که اول در آن یاد می گرفتم؛ و امروز همچنان یاد می گیرم.
«قصه‌های یاسانی» مجموعه‌ای از روایت‌های واقعیِ بچه‌ها و مربی‌هاست؛
از تجربه‌ی زیسته‌ی آدم‌هایی که گاهی، مهم‌ترین چیز را نه از موفقیت، که از دوباره بلند شدن یاد گرفته‌اند.
بعضی از این روایت‌ها را با اجازه‌ی خود آدم‌های قصه، اینجا هم منتشر می‌کنم.

واین قصه بر اساس تجربه‌های سرکار خانم مطهره سادات امیری هست.

گاهی آدم‌ها از زمین خوردن نمی‌ترسند؛
از این می‌ترسند که بعد از زمین خوردن، دیگر همان آدم قبلی نباشند.
شاید به همین خاطر است که بعضی وقت‌ها، برای نیفتادن، راه‌هایی را انتخاب می‌کنیم که خودمان هم دوستشان نداریم.


چند ماه قبل، در مسابقات شریف‌لنسر مقام اول را آورده بود. از بیرون، همه‌چیز شبیه یک موفقیت کامل بود؛ اما کم کم معلوم شد بخش زیادی از آن را خودش انجام نداده است. خانم امیری همان روز فهمید اگر فقط بگوید:
«اشتباه کردی.»
چیزی عوض نمی‌شود؛ شاید حتی بدتر هم بشود.
برای همین، تصمیم گرفت از جای دیگری شروع کند.
نه از مسابقه،
نه از پروژه،
بلکه از خودِ او.
کلاس‌ها یکی‌یکی برگزار می‌شدند. پروژه‌های کوچک می‌ساختند. اشتباه می‌کرد و دوباره امتحان می‌کرد. گاهی نتیجه خوب می‌شد و گاهی نه. کم‌کم، انگار دیگر لازم نبود همه‌چیز از همان بار اول بی‌نقص باشد.
خانم امیری می‌گفت: یکی از سخت‌ترین بخش‌های همراهی، امید دادن به کسی است که خودش امیدی به خود ندارد؛ و از آن هم سخت‌تر، امیدوار ماندن است.
ماه‌ها گذشت. مسابقه‌ی بعدی شریف‌لنسر از راه رسید. این‌بار هم مقام اول را آورد؛ اما انگار قصه فرق می‌کرد.

و جایی برای آنکه خود باشی.
و جایی برای آنکه خود باشی.

مسیر و دنیای همه‌ی بچه‌ها اصلاً یکسان نیست و این از زیبایی‌های مربی بودن است؛ اما گاهی همین زیبایی، چالش‌ساز می‌شود. یکی از بچه‌هایی که در یاسان بود، با برنامه‌نویسی راحت کنار نمی‌آمد. دنیای برنامه‌نویسی‌اش رنگ خاکستری داشت.
برای همین،
زود خسته می‌شد،
کمی سخت جلو می‌رفت،
و گاهی وسط راه، دلش می‌خواست همه‌چیز را رها کند.
برای بعضی‌ها شاید راه‌حل ساده بود:
«اگر علاقه ندارد، ادامه ندهد.»
اما خانم امیری مسیر دیگری را انتخاب کرد. او از خانواده خواست کنار فرزندشان بمانند؛ نه برای اینکه جواب‌ها را به او بگویند، فقط برای اینکه مسیر را تنها نرود.
زمان گذشت.
یک روز خانواده خبر دادند همان بچه، بعد از پایان دوره‌ی طراحی وب، برای کسب‌وکار یکی از اعضای خانواده‌اش یک وب‌سایت واقعی طراحی کرده است.

شاید در نگاه اول خبر بزرگی نبود، اما انگار مسیر، دیگر همان مسیر خاکستری روزهای اول نبود.


خانم امیری سال ۱۳۹۹، در یکی از روزهای گرم و کرونایی، همکاری‌اش را با آکادمی یاسان آغاز کرد. چند دوره بعد، وارد تیم تولید محتوای آموزشی شد. کارهای تازه بود، پروژه‌های تازه و آن حساسیتی که با هر کار تازه می‌آمد:
«نباید خراب شود.»
در همان روزها، خانم آرزو صالحی کنار او کار می‌کرد. همان روزها یاد گرفت که اگر بخشی از کار آن‌طور که باید پیش نرود، هنوز هم می‌شود ادامه‌اش داد.
خانم امیری بعدها درباره‌ی آن روزها یک جمله گفت که شاید خلاصه‌ی همه‌ی تجربه‌اش باشد:
«محیط امن و خلاق یاسان، حسِ همیشه زنده بودن را به من می‌دهد.»


این حس، فقط برای خودش نماند.
چند ماه پیش، نوبت من بود که این تجربه را زندگی کنم.
در اولین پروژه‌ای که با هم انجام می‌دادیم، من هم از خراب کردن کار می‌ترسیدم. روزهای پرفشاری بود؛ موس خراب شده بود، کلاس‌های دانشگاه گاه‌وبی‌گاه برگزار می‌شدند و سایه‌ی جنگ روی همه‌چیز افتاده بود.

خانم امیری اما در آن شلوغی، فضا را دوباره قابل‌اعتماد کرد؛ شبیه همان چیزی که خودش سال‌ها قبل در یاسان دیده بود... .
شاید بعضی یادگرفتن‌ها، فقط از آدمی به آدم دیگر منتقل می‌شوند.

برنامه نویسیکودک و نوجوانامنیت
۴
۰
پارسا خوشحال
پارسا خوشحال
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید