بخش مهمی از زندگی من در آکادمی یاسان گذشته؛
«قصههای یاسانی»؛
روایتهایی واقعی از تجربه بچهها و مربیها.
نه داستانهای قهرمانانه، نه متنهای تبلیغاتی؛
فقط تجربههایی از زیستن و زندگی کردن.
بعضی از این روایتها را با اجازه خود آدمهای قصه، اینجا هم منتشر میکنم.

پشت آن صفحهی مستطیلی، ۲۴ دنیا همزمان جریان داشت.
یک گوشه، پسربچهای از کلاس سوم با آن انرژی تمامنشدنیاش؛ گوشهی دیگر، دانشآموزی از کلاس هشتم که کمکم داشت وارد دنیای دیگری میشد. جمع کردن این همه تفاوت، آن هم در یک کلاس آنلاین، ساده به نظر نمیرسید. شلوغی بود، شیطنت بود، و آنقدر فاصلهی سنی بود که هر لحظه ممکن بود کلاس از دست برود.
خانم آرزو صالحی، وسط همین شلوغی، راه خودش را پیدا کرده بود.
کلاسش قانون داشت، اما قانونهایش آنقدر خشک نبود که بچهها از آن بترسند.
اگر کسی تمرینش را انجام نمیداد، قرار نبود با یک جریمهی تکراری روبهرو شود.
خانم صالحی به جایش میگفت:
«باید یه بازی خلاقانه بنویسی تا از دلِ من دربیاری.»
همین جمله، همهچیز را عوض میکرد.
جریمه، دیگر فقط یک «تاوان» نبود. یک جور دعوت بود به برگشتن.
بچهای که کاری را عقب انداخته بود، باید مینشست و چیزی میساخت؛ یک بازی کوچک، یک ایدهی تازه، یک تلاش برای جبران. انگار قرار نبود فقط اشتباهش را بپذیرد؛ باید از دل همان اشتباه، چیزی تازه بیرون میآورد.
کمکم این مدلِ جریمه، شکل کلاس را هم عوض کرده بود.
بچهها میفهمیدند که انجام ندادنِ کار، بیپاسخ نمیماند، اما پاسخ همیشه از جنس اخم و دلخوری نیست. گاهی باید بنشینی، وقت بگذاری و با دستهای خودت، جبرانش کنی.
در همان روزها، وقتی امتحانهای مدرسه از راه میرسید، حالوهوای کلاس هم عوض میشد.
بچهها خستهتر بودند، ذهنشان چند تکه میشد، و معمولاً اولین چیزی که کنار میرفت، همان چیزی بود که دوستش داشتند. خانم صالحی این را میدید. برای همین فقط از پروژه و تمرین حرف نمیزد. با حوصله مینشست و سعی میکرد به بعضی از آنها یاد بدهد چطور وقتشان را جمعوجور کنند؛ چطور همهچیز را یکجا از دست ندهند. اینکه میشود هم درس خواند، هم بازی کرد، هم هنوز چیزی ساخت.
شاید برای همین است که هنوز اسم بچههای آن کلاس را با جزئیات به خاطر دارد.
نه فقط اسمشان را؛ حالوهوایشان را، شیطنتهایشان را، مدل حرف زدنشان را.
این را معمولاً کمتر دربارهی معلمها تصور میکنیم.
فکر میکنیم این ماییم که آنها را به خاطر میسپاریم، نه برعکس. اما بعضی مربیها، بچهها را فقط به چشم اسمهای روی لیست نمیبینند. هرکدام برایشان یک قصهاند.
خانم صالحی از روزهایی هم گفته که خودش خسته بوده، اما کلاس را رها نکرده.
از وقتهایی که قصه فقط قصهی درس و کد نبود؛ حالِ یکی از بچهها خوب نبود و او دنبال راهی میگشت که از آن حالِ بد، یک قدم دورش کند. شاید بیرونِ کلاس، این چیزها خیلی به چشم نیاید، اما همانجاهاست که یک مربی، فقط مربیِ درس نمیماند.
بعدتر، آن کلاس تمام شد.
همایشهای آنلاین هم گذشتند؛ با همان رقابتهای شیرین بین مربیها، با همان پروژههای گروهی که بچهها برایشان وقت گذاشته بودند، با همان ساعتهای اضافهای که گاهی بیرونِ کلاس صرف شده بود تا یک کار نیمهتمام، بالاخره جان بگیرد.
اما برای خانم صالحی، ماجرا همانجا متوقف نشد.
راهش ادامه پیدا کرد، فقط شکلش کمی عوض شد.
این بار کنار مربیهای تازهکار ایستاد؛ کسانی که تازه میخواستند وارد کلاس شوند و هنوز خیلی چیزها برایشان تازه بود. تجربههایی که خودش از آن سال جمع کرده بود، حالا آرامآرام به آنها منتقل میشد.
با این حال، خودش هنوز میگوید کار با بچهها چیز دیگری است.
انگار دنیای آدمبزرگها، با همهی جدیتش، گاهی زیادی بیرنگ میشود. بچهها اما هنوز همان شوق را دارند، همان انرژی را، همان رنگ را.
شاید برای همین بعضی کلاسها، بعد از تمام شدنشان هم تمام نمیشوند.
چیزی از آنها میماند؛ در حافظهی بچهها، در ذهنِ مربی، و در روشی که بعدها به آدمهای دیگر منتقل میشود.
و شاید آن جریمههای عجیب، از همان اول هم جریمه نبودند؛
فقط راهی بودند برای اینکه یک بچه یاد بگیرد میشود اشتباه کرد، میشود عقب افتاد، اما میشود برگشت و چیزی ساخت.
روایتی شنیده نشده از سرکار خانم آرزو صالحی