ویرگول
ورودثبت نام
پارسا خوشحال
پارسا خوشحال
پارسا خوشحال
پارسا خوشحال
خواندن ۳ دقیقه·۱۸ روز پیش

میان اسکرچ و حافظ

بخش مهمی از زندگی من در آکادمی یاسان گذشته؛
جایی که اول به‌عنوان فراگیر واردش شدم و امروز در آن کار می‌کنم.
مدتی است در رسانه یاسان، پروژه‌ای را شروع کرده‌ایم به نام «قصه‌های یاسانی»؛
روایت‌هایی واقعی از تجربه بچه‌ها و مربی‌ها.
نه داستان‌های قهرمانانه، نه متن‌های تبلیغاتی؛
فقط تجربه‌هایی انسانی از یاد گرفتن، دیده شدن و رشد کردن.
بعضی از این روایت‌ها را با اجازه خود آدم‌های قصه، اینجا هم منتشر می‌کنم.

بهمن ۱۳۹۸ بود.
چند ماهی از شروع کلاس‌های اسکرچ دختران نوورود گذشته بود و کلاس‌ها آرام‌آرام جان گرفته بودند. یک مربی تازه‌نفس کنارشان بود؛ کسی که با حوصله و انرژی، قدم‌به‌قدم همراهشان می‌شد و می‌کوشید برنامه‌نویسی را برایشان به تجربه‌ای زنده و دوست‌داشتنی تبدیل کند.

همه‌چیز خوب پیش می‌رفت که اسفند از راه رسید؛
با روزهایی که برای همه ناآشنا بود.
کرونا آمده بود و دنیا، ناگهان، شکل دیگری به خودش گرفته بود.

اما کلاس‌های یاسان متوقف نشدند. اگرچه از پشت صفحه‌ها و از دل فاصله‌ها، اما پرانرژی ادامه پیدا کردند.
از همان روزها، در بعضی کلاس‌ها رسمی شکل گرفت:
یک ربع اول کلاس، فقط برای حرف زدن.
برای اینکه بچه‌ها وب‌کم‌هایشان را روشن کنند، از دنیای خودشان بگویند و کمی بیشتر از یک نام روی صفحه باشند.
چون در یاسان، قرار نیست همه فقط برنامه‌نویس شوند.
اینجا مهم است که هر بچه‌ای، با دنیای منحصربه‌فرد خودش دیده شود.

در میان دخترهای کلاس چهارمی، یکی از فراگیران کم‌حرف‌تر از بقیه بود.
در گفت‌وگوهای اول کلاس کمتر چیزی می‌گفت و معمولاً ترجیح می‌داد شنونده بماند.
نه از سر بی‌علاقگی؛
فقط انگار هنوز راهی برای نشان دادن خودش پیدا نکرده بود.

مربی کلاس، با همان نگاهی که در یاسان همیشه بر آن تأکید می‌شود ــ شناختن ویژگی‌های هر فراگیر(در یاسان به بچه ها فراگیر می گوییم!😉) ــ سعی کرد از مسیرهای ساده‌تری به دنیای او نزدیک شود.
سؤال‌هایی معمولی، از جنس زندگی روزمره:
«وقت‌های استراحتت دوست داری چه کار کنی؟»

پاسخ، دریچه‌ای تازه باز کرد.
به هنر علاقه داشت.
به شعر.
به حافظ.
همین کشف کوچک، برای مربی بی‌اهمیت نبود.


چند روز مانده به نوروز ۱۳۹۹، پیشنهادی به او داد:
اینکه در اولین جلسه سال جدید، چند بیتی از شعرهایی را که دوست دارد برای کلاس بخواند.
پیشنهاد، در نگاه اول ساده بود؛
اما برای یک دختر کم‌حرف که عادت نداشت خودش را وسط جمع بیاورد، ساده به نظر نمی‌رسید.
اول مخالفت کرد.
طبیعی هم بود.
بلندخواندن شعر، آن هم در جمع هم‌کلاسی‌ها، شجاعتی می‌خواست که هنوز به‌سادگی به دست نمی‌آمد.
اما مربی دست نکشید.
نه با فشار، بلکه با اطمینان.
با پافشاریِ مهربانی که می‌خواست به او بگوید:
می‌شود.
تو می‌توانی.
و اینجا جای امنی برای شنیده شدن توست.

بالاخره قبول کرد.
۲۰ فروردین ۱۳۹۹ بود.
کلاس ترم اول اسکرچ، با پروژه «بارش سیب»، در یک بعدازظهر چهارشنبه برگزار می‌شد.
آن روز، ریحانه امیربهبودی در کلاس خانم فائزه صادقیان چند بیت از حافظ خواند.

شاید از بیرون، این فقط چند بیت شعر بود؛
اما در دل آن کلاس، چیزی بیشتر از شعر اتفاق افتاد.
انگار پلی ساخته شد میان دنیای حل مسئله و دنیای هنر.
میان یاد گرفتن و دیده شدن.
میان توانستن و باور کردن.

روایت‌ها می‌گویند آن لحظه، فقط یک اجرای کوتاه نبود؛
آغاز یک حس خوب بود.
حسی که کم‌کم به اعتمادبه‌نفس بیشتر تبدیل شد و در ادامه مسیر، خودش را نشان داد.

ریحانه راهش را ادامه داد؛
تا جایی که در سال ۱۴۰۳، پس از پایان دوره امنیت شبکه، از آکادمی یاسان فارغ‌التحصیل شد.


شاید اگر کسی آن روزها را فقط از بیرون نگاه می‌کرد، این اتفاق را کوچک می‌دید:
چند سؤال ساده، چند جمله اطمینان‌بخش، و چند بیت از حافظ.

اما بعضی مسیرها دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شوند؛
از جایی که یک مربی، دنیای فراگیرش را جدی می‌گیرد و کمک می‌کند او خودش را با صدای بلندتر پیدا کند.

 رواقِ منظرِ چشمِ من، آشیانه توست
کرم نما و فرود آ، که خانه، خانه توست

این روایت، بر اساس خاطره‌ای از سرکار خانم فائزه صادقیان،
و درباره یکی از بچه های آکادمی یاسان، ریحانه امیربهبودی نوشته شده است.

کلاس آنلاینحافظبرنامه نویسیکودک و نوجواناسکرچ
۱
۰
پارسا خوشحال
پارسا خوشحال
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید