ویرگول
ورودثبت نام
پارسا خوشحال
پارسا خوشحال
پارسا خوشحال
پارسا خوشحال
خواندن ۳ دقیقه·۲ روز پیش

من، کنارت هستم.

قصه‌ای درباره اثرهایی که از یک کلاس فراتر می‌روند.

بخش مهمی از زندگی من در یاسان گذشته؛ yasanacademy.ir
جایی که سال‌ها پیش به‌عنوان یک فراگیر واردش شدم و امروز در آن کار می‌کنم.
مدتی است در رسانه یاسان، پروژه‌ای را شروع کرده‌ایم به نام «قصه‌های یاسانی»؛
روایت‌هایی واقعی از تجربه بچه‌ها و مربی‌ها.
نه داستان‌های قهرمانانه،
نه متن‌های تبلیغاتی؛
فقط روایت‌هایی از یاد گرفتن، دیده شدن، رشد کردن و گاهی تغییر کردن.
با اجازه آدم‌های این قصه‌ها، بعضی از این روایت‌ها را اینجا هم منتشر می‌کنم.

جمعه صبح بود.
بچه‌ها را دعوت کرده بودیم به دانشگاه تهران؛ دانشکده فنی. رسم آن روزها این بود که دورهمی ماهانه داشته باشیم تا همدیگر را ببینیم و بچه‌ها ارائه‌هایی بدهند.
هرکدام از بچه‌ها منش و سبک یادگیری خودش را داشت.
محمدعرفان فراگیر باهوشی بود؛ کارهایش را انجام می‌داد. حتی وقتی در سایت مدرسه ن.ص کار می‌کردم، زنگ‌های تفریح می‌آمد کمک می‌کرد و صندلی‌ها را مرتب می‌کرد.
اما هر وقت به او می‌گفتم: «یک‌بار بیا یکی از کارهای تحقیقاتی‌ات را ارائه بده»، طفره می‌رفت.
با هزار و یک روشی که آن موقع بلد بودم تلاش کردم، تا بالاخره راضی شد.
به او گفتم: «فقط جلوی بچه‌های کلاس خودمان ارائه بده. من هم کنارت هستم.»
حتی به آقای فیض‌اله‌زاده (از بنیان گذاران یاسان) گفتم اگر می شود، کنار او بایستد تا خیالش راحت باشد.
خلاصه، آبان‌ماه بود که در همان دورهمی دانشگاه تهران، محمدعرفان درباره تاریخچه موتورهای جست‌وجو ارائه خودش را داد.
پدرش هم آمده بود و از ارائه‌ی پسرش فیلم می‌گرفت. لبخند می‌زد.
همان‌جا با خودم گفتم:
«من تأثیر گذاشتم.»


قصه‌ای که خواندید از زبان سرکار خانم نرجس جعفری بود؛ اما کار ما به همین‌جا تمام نمی‌شود.
ایشان سال ۱۳۹۵ مربی همراه در آکادمی یاسان شدند و یک سال بعد، یعنی ۱۳۹۶، مربی پسرهای قد و نیم‌قد دوره دوم کلوپ کدنویسی شدند. تا سال ۱۳۹۹ همراه بچه‌ها بودند؛ یعنی بیش از دو سال و نیم.
گرچه هنوز هم همراه یکی از فراگیرانشان هستند. اگر فرصت شود، روایت‌هایی هم از آن داستان زیبا داریم.


مثل هر مربی دیگری، ایشان هم چالش‌هایی داشتند. یکی از این چالش‌ها مدت‌ها بود وجود داشت، اما در لحظه‌ای از جنس زیستن حل شد.
در آکادمی یاسان هفته‌هایی هست به نام «هفته خلاقیتی». در این هفته‌ها بچه‌ها با توجه به چیزهایی که یاد گرفته‌اند ــ و گاهی حتی بیشتر از آن ــ یک برنامه یا بازی می‌سازند. برای یاسان هفته مهم و شیرینی است؛ مخصوصاً برای فراگیرها.
اما یکی از اولین فراگیران دختر خانم جعفری چندان علاقه‌ای به این هفته‌ها نداشت. هدفش این بود که «محتوای درسی را بگیریم و برویم جلو!»
بعد از چند فاز از دوره اسکرچ ــ در آکادمی به هر هفته آموزشی «فاز» می‌گویند ــ یک روز ناگهان ایده‌ای به ذهن مربی قصه ما رسید.
گفت:
«یادت هست آن عروسک لبوبو را که هرچه به پدرت می‌گفتی برایت نمی‌خرید؟
می‌توانی با چیزهایی که الان بلدی یک گردونه شانس بسازی. هرچه آمد، همان را به پدرت بگویی که بخرد. فقط یادت نرود چندتایش را هم پوچ بگذاری😉😂.»
همین ایده‌ی ساده باعث شد نیلیا خانم وارد تلنت‌شوی یاسان شود.


همراهی در مسیر یادگیری...
همراهی در مسیر یادگیری...

قصه‌های دیگری هم هست؛
از خستگی‌های شدید قبل از کلاس که با تمام شدتشان مانع برگزاری کلاس نشدند،
از زمان‌های اضافه‌ای که گذاشته شد تا یکی از بچه‌ها دوباره به مسیر خودش برگردد.
خانم جعفری با وجود مسئولیت‌های دیگری که دارند، مربی‌گری را رها نکرده‌اند. هنوز هم مربی بچه‌ها می‌شوند و حتی با پرچالش‌ترین شاگردشان همچنان کار می‌کنند.

راستی، یک نکته را نگفتم.
آن پرچالش‌ترین فراگیر…
من بودم.

این روایت، بر اساس خاطرات سرکار خانم نرجس جعفری از سال‌ها مربی‌گری در یاسان نوشته شده است.

دانشگاه تهرانبرنامه نویسیکودک و نوجوانرشد
۷
۰
پارسا خوشحال
پارسا خوشحال
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید