ویرگول
ورودثبت نام
پارسا خوشحال
پارسا خوشحال
پارسا خوشحال
پارسا خوشحال
خواندن ۴ دقیقه·۵ روز پیش

هیچ‌کدام از لحظه‌های قشنگ، از اول قشنگ نبودند.

بخش مهمی از زندگی من در آکادمی یاسان گذشته؛ yasanacademy.ir
جایی که اول به‌عنوان فراگیر(دانش آموز) واردش شدم و امروز در آن کار می‌کنم.
«قصه‌های یاسانی» مجموعه‌ای از روایت‌های واقعیِ بچه‌ها و مربی‌هاست؛
از تجربه‌ی زیسته‌ی بچه‌ها و مربی‌ها؛ قصه‌ی مسیرهایی که از روز اول، نه روشن بودند و نه لزوماً قشنگ.
بعضی از این روایت‌ها را با اجازه خود آدم‌های قصه، اینجا هم منتشر می‌کنم.

آخر دوره اسکرچ بود.
دوره‌ای که برای بعضی از بچه‌ها آسان نگذشته بود. تمرین داشت، چالش داشت و روزهایی که بعضی از مسئله‌ها بیشتر از چیزی که انتظار می‌رفت طول می‌کشیدند. برای همین وقتی یکی از بچه‌ها پرسید:
«پس اسکرچ دیگه تموم شد؟»
سؤالش کمی عجیب به نظر می‌رسید؛ لحنش بیشتر شبیه کسی بود که چیزی را گم کرده است. برخلافِ انتظار، کسی برای بستنِ لپ‌تاپ عجله نداشت. همان‌جا ایده‌ای شکل گرفت؛ برای اسکرچ یک شعر بسازند.
اول فقط یک جمله بود.
بعد یکی دیگر چیزی اضافه کرد.
کم‌کم هرکسی سهمی آورد و چیزی ساخته شد که از قبل برنامه‌ریزی نشده بود.
وقتی تمام شد، دیگر فقط یک دوره آموزشی به پایان نرسیده بود. انگار بچه‌ها داشتند با بخشی از مسیرشان خداحافظی می‌کردند. شاید همان‌جا بود که می‌شد فهمید بعضی از لحظه‌های قشنگ، از دل روزهای سخت بیرون می‌آیند.

کمی صبر و توجه
کمی صبر و توجه

سال‌ها بعد، وقتی زهرا سادات فاطمی‌مقدم از خاطراتش در آکادمی یاسان می‌گفت، فقط از آن شعر یاد نمی‌کرد. از لحظه‌های دیگری هم می‌گفت که در ابتدا بیشتر شبیه چالش بودند تا خاطره. از تیمی که برای یک مسابقه استانی آماده می‌شد. از ساعت‌هایی که بعد از پایان کلاس ادامه پیدا می‌کردند. از شب‌هایی که تا نزدیک نیمه‌شب کنار بچه‌ها ماند تا پروژه‌شان آماده شود.
آن روزها کسی از نتیجه خبر نداشت.
کسی نمی‌دانست قرار است آن پروژه به موفقیت برسد یا نه.
فقط مسئله‌ای بود که باید حل می‌شد و آدم‌هایی که تصمیم گرفته بودند تا آخر مسیر کنار هم بمانند.

از بچه‌ای هم گفت که کمتر از بقیه حرف می‌زد.آن‌قدر که پیدا کردن راهی برای نزدیک شدن به او ساده نبود. تا اینکه یک روز تاریخ تولدش را پیدا کرد. قبل از کلاس، یک کاپ‌کیک کوچک با شمع آماده کرد و از بچه‌ها خواست حدس بزنند تولد چه کسی است. وقتی معلوم شد تولد خودش است،
آن پسر که همیشه ترجیح می‌داد دوربینش خاموش باشد
و با جملات کوتاه جواب بدهد،
برای اولین بار با لبخند شروع کرد به حرف زدن. آن روز، چیزی در اتمسفر کلاس تغییر کرد، بدون اینکه سرفصل‌های درسی عوض شده باشد.

بچه‌ای بود که بارها درباره اهمیت زبان انگلیسی شنیده بود، اما ترجیح می‌داد بعداً به آن فکر کند. تا اینکه وارد App Inventor شد و همان چیزی که مدت‌ها نادیده گرفته بود، جلوی راهش ایستاد. می‌شد گفت: «خودت باید حلش کنی.» اما قصه به آن سادگی تمام نشد. کنارش ماندند تا از آن مانع عبور کند.

حتی برای خود خانم فاطمی‌مقدم هم همیشه همه چیز آسان نبود.
روزهایی بود که با سردرد سراغ کلاس می‌رفت.
روزهایی که خسته بود.
روزهایی که فکر می‌کرد شاید انرژی لازم برای برگزاری کلاس را ندارد؛
بارها پیش آمده بود که با سردردِ شدید دکمه‌ی شروع کلاس را بزند، اما در پایانِ ساعت، وقتی صدای خداحافظی بچه‌ها را می‌شنید، ببیند دیگر از آن سنگینیِ اولِ وقت خبری نیست!

سال گذشته، بعد از سال‌ها تدریس آنلاین، برای اولین بار تجربه جدی‌تری از کلاس حضوری داشت. کلاس داشت از دستش خارج می‌شد. بچه‌ها پرانرژی بودند و او هنوز داشت با فضای جدید کنار می‌آمد. اما ناگهان یاد اولین کلاس‌های آنلاینش افتاد. همان روزهایی که هیچ‌چیز ساده به نظر نمی‌رسید. و همین یادآوری کافی بود تا دوباره راه خودش را پیدا کند.


شاید اگر از بیرون نگاه کنیم، این‌ها فقط چند خاطره پراکنده باشند. اما وقتی کنار هم قرار می‌گیرند، چیز دیگری را نشان می‌دهند. اینکه هیچ‌کدام از آن لحظه‌های قشنگ، از اول قشنگ نبودند. بعضی از آن‌ها در لباس یک مشکل آمده بودند. بعضی در قالب یک چالش. بعضی هم شبیه بن‌بست به نظر می‌رسیدند. اما با همراهی آدم‌ها، شکل دیگری پیدا کردند.

نزدیک به شش سال از روزی که زهرا سادات فاطمی‌مقدم به آکادمی یاسان پیوست می‌گذرد. اگر از او بپرسی مهم‌ترین چیزی که در این سال‌ها یاد گرفته چیست، احتمالاً پاسخش نه یک زبان برنامه‌نویسی است و نه یک روش تدریس. شاید چیزی شبیه این باشد:
آدم‌ها وقتی دیده می‌شوند، بهتر رشد می‌کنند.
و کسی که روزی خودش درک شده و همراهی دیده، راحت‌تر می‌تواند همان همراهی را به دیگران منتقل کند.

این روایت، بر اساس گفت‌وگویی با سرکار خانم زهرا سادات فاطمی‌مقدم و خاطرات ایشان از سال‌های مربی‌گری در آکادمی یاسان نوشته شده است.

آموزش برنامه نویسیدانش آموزانتولدمدرسه
۱
۰
پارسا خوشحال
پارسا خوشحال
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید