بوی آمدن پاییز را میشنوم

پاییز که از راه میرسد دلم میخواهد شروع کنم به خانه تکانی خودم. بهار من پاییز شروع میشود. دلم میخواهد کتاب های نیمه کاره را تمام کنم. دلم میخواهد شیرجه بزنم در تکنولوژی های جدید کاری ام. دلم میخواهد برای چندمین بار کلاس زبان را از سر بگیرم. شیرینی بپزم، یکی از آن پارچه های گلی گلی را بردارم برای خودم پیراهن بدوزم، بساط عصرانه را جمع کنم و در یکی از پارک های جنگلی اطراف مان پهنش کنم.

پاییز فصل اتفاقات جدید من است. انقلاب هایم همه در پاییز رخ میدهند. حالا پاییز سلانه سلانه از راه میرسد و من فکر بکری برایش دارم. نمیدانم شاید هم او تصمیم دارد با آمدنش برگی جدید از زندگی را برای دختری در آستانه سی امین سال زندگی اش رو کند. برگی که دخترک انتظارش را میکشد. تحولی بزرگ در انقلاب های زندگی اش.