دعا

راستش را بخواهی همین که حرف از دعا و نذر و نیاز میشود دلم میلرزد، سرم گیج میرود، سر دردهای عصبی ام شروع میکنند به خراشیدن چیزی درون مغزم، و تاریخ به خاطرم می آورد تمام دعاهای ملتمسانه ی پای قنوت های نماز را که دلم پر میکشید به سوی آسمان آبی ات و به خیال خودم یکی از این دعاها اجابت خواهد شد؛ و یاد آن شب قدری که هق هق های بی امان نفسم را برید و مرا تا مرز نبودن پیش برد و این منِ سراپا نیاز دلش را به دستان توانمند تو خوش میکرد، مرا از هر دعای دیگری باز میدارد.

راستش را بخواهی میترسم. میترسم از دل بستن دوباره، از امیدهایی که ناامید میشوند، از دعاهایی که راه شان را گم کردند و به مرداب بی نام و نشانی سقوط کردند، و از نذر و نیازهایی که این منِ درمانده را برای چند صباحی دلخوش میکرد. حرف از دعا که میشود دلم میلرزد. و تلخ ترین لبخند دنیا روی لبانم مینشیند. و چیزی هر بار درون دلم فرو میریزد.