راستش را بخواهی فکر رفتنت را نکرده بودم

راستش را بخواهی فکر رفتنت را نکرده بودم.

فکر میکردم مثل هوا که باید باشد، مثل نور، مثل زلالِ آب، تو ام هستی. از آن بودن های همیشگی.

راستش را بخواهی فکر میکردم هر وقت دلم از هرکس و هرکجا گرفته باشد میتوانم بیایم بنشینم کنارت، سر به سرت بگذارم، و توام بخندی؛ از همان خندیدن های سرخوشانه، که چشمانت را میبستی، و با آن دست های سفید مثل ماهَت، که دلم میخواست ساعت ها به انگشتان کشیده ی نازنینت نگاه کنم، دستم را بگیری، و من شروع کنم تعریف کردن از تو، و تو ذوق کنی و قند در دل هر دوی مان آب شود. و بعد دستت را روی صورتم بگذاری و بگویی لاغر شده ای؟ و من باز هم سر به سرت بگذارم.

و گاهی بیایم بنشینم و بدانم که چقدر خوشحال میشوی اگر بگویم کمی از گذشته های دور برایم بگو. و تو شروع کنی به گفتن ها. و من لابلای تعریف هایت سوال بپرسم و تو با جزئیات همه را تعریف کنی. 

و بین حرف زدن های مان وقت نماز برسد، و بروی قبل از همه به سمت سجاده ات، و من بگویم سجاده ات را تنظیم کرده ام و بدانم که چقدر خوشحال میشوی از این کار. و بگویم دعای من فراموش نشود؛ و همان زمان بدانم که هرگز از قلم نیفتاده ایم.

و یاد تمام بامدادهایی که از خواب بیدار میشدی برای پهن کردن بساطِ نمازهای شبانه ات بخیر. که فکر میکردی اگر یک شب جا بمانی قضا شده است، که تا آخر آن روز با خودت میگفتی که قضا شد.

راستش را بخواهی هرگز فکر رفتنت را نکرده بودم.

فکر میکردم هروقت که بیایم درست مثل آن روزها، تسبیحت را دست گرفته ای و دست به دیوار داری دور خانه قدم میزنی؛ و گاهی از جیبت کشمشی درمیاوری و به دهان میگذاری. و من هروقت بخواهم میتوانم بیایم دستت را بگیرم و بگویم اینجا را مراقب باش چیزی جلوی راهت را گرفته؛ و تو بگویی میدانم، دیگر عادت کرده ام.

فکر میکردم هروقت بخواهم میتوانم بیایم بگویم فردا روز مهمی ست، برایم دعا کن؛ و تو بگویی خیالت راحت. و من انگار منتظر شنیدن همین جمله از دهانت باشم.

و کاش میشد تا ابد این گاهی ها ادامه میداشت. و ای کاش هرگز صبحِ آن پنجشنبه گوشی موبایلم زنگ نمیخورد، و چیزی از پشت خط نمیشنیدم و ناگهان هق هق گریه نمیکردم.