فکرش را بکن یک روز قید همه چیز را بزنی و بروی. کجایش را نمیدانم.

فکرش را بکن یک روز قید همه چیز را بزنی و بروی. کجایش را نمیدانم.

بیخیال حیاطی که برگ های درختانش هر روز شلوغش میکنند شوی، و دیگر به آن گلدان های رنگارنگ کنار ماکروفر فکر نکنی و حواست دیگر به یک روز درمیان آب دادن شان نباشد؛ و دیگر قرارهای بلوار کشاورز برایت مهم نباشد، و تمام روزهایی که از حقانی تا میدان ونک را راه میرفتید بی آنکه یادت بیاید چقدر از تقاطعش با ملاصدرا میترسیدی را فراموش کنی و یادت نیاید چطور طالقانی را وصل کردند به آب و آتش و نامش را گذاشتند پل طبیعت، و آن جمعه هایی که طالقانی را باهم اول صبح راه میرفتید تا برسید به آن پله های چوبی اش و از آنجا پل طبیعتِ نیمه کاره را به هم نشان دهید و فرداها را تصور کنید که قرار است از روی همین پل تا خود آب و آتش بروید و آنجا از آن ذرت میکزیکی هایی که در سرمای زمستان بخارش در هوا پخش میشود و بوی آویشن اش همه جا را پر میکند و غرق در پنیر است بخورید را بسپارید به دست بادهای پاییزی با خودش ببرد؛ از آن بادهایی که آن سال آمد و درختِ تنومندِ محوطه ی خوابگاه را مثل کودکی که پایش روی زمین لیز خورده باشد انداخت روی کابل های برق و برق کل ساختمان های خوابگاه را قطع کرد.

و فراموش کنی چه روزهایی که صبحانه را املت با نانِ داغ بربری نخوردید و کلاغ های بلوار کشاورز را نگاه نکردید و به آنها پفک ندادید و تک تکِ موزاییک های خیابان ولیعصر را از صبح تا خودِ غروب باهم قدم نزدید و رویا نبافتید و یادت نیاید آن شبی را که تا نزدیک های صبح بیدار ماندی تا آن شال گردنِ کامواییِ بلند را برایش ببافی که فردایش از آن قرارهای همیشگی بلوار کشاورز داشتید.

همه ی آنها را درست مثل قول و قرارهایی که در جلسات تیم تولید گذاشته میشود، فراموش کنی؛ و بروی یک جای دور، که آنجا هیچکس نداند تو همان پاییزِ پر تلاطمی.